
چشم که باز کردم حالی داشتم که انگار سالهاست همه ی غمهای عالم را در دلم تلنبار کرده اند... (نمی دانم... شاید هم واقعاً همین طور است!)... در زندگی ِ من همیشه همه چیز به همین مسخرگی شروع شده... و از آن مسخره تر پایان یافته...
* * *
چشم که باز کردم ... مثل همیشه سرشار از تنهایی بودم... و لبریز از هوس!
هوس اشکهایی که همه، هر روز منتظرند که به جای شادمانی ِ بی سببت ببینند و ... ناگهان بی دلیل... در گوشه ای تک و تنها.... در پی نگاهی طولانی... به قدمهای چند آدم... گوشه چشمانت را خیس می کند و آرام آرام می غلتد و تا روی لبهایت پایین می آید... همان جا که شوری اش را می فهمی... و لبهایت را جمع می کنی و به هم می مالی... با زبانت شوری ِ قطره ها را پاک می کنی... و... تازه یادت میفتند که این قطره ها اشک هستند...
هوس همه آن سکوتها... همه ی آن مشکی های مواج... همه ی آن مژه های گمشده...
همه ی دیوانگی هایشان... همه ی سگها و پرسه زدنهای گرسنگیشان...
هوس ِ همه ی پنجره ها... همه ی نگاه هاي پشت پنجره... همه نگاههای دزدیده شده...
هوس ِ لواشکهای انار و آلوچه هاي كرم زده ... همان آلوچه هاي كه جوهر ليمو به انها رنگ خون ِ تازه داده!
بله... چشم که باز کردم.... حالی داشتم که انگار سالهاست همه ی غمهای عالم را در دلم تلنبار کرده اند...
پ.ن : بعضي موقع ها بعضي نوشته ها خودشون ميان