تبليغاتX
معصوم
و بدانيم اگر كرم نبود بعضي‌ها چيزي كم داشتند!
براي ابله بودن الزامن و  حتمن نبايد نادان بود

 



لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 16:12 توسط یه نفر

چشم که باز کردم حالی داشتم که انگار سالهاست همه ی غمهای عالم را در دلم تلنبار کرده اند... (نمی دانم... شاید هم واقعاً همین طور است!)... در زندگی ِ من همیشه همه چیز به همین مسخرگی شروع شده... و از آن مسخره تر پایان یافته...

* * *

چشم که باز کردم ... مثل همیشه سرشار از تنهایی بودم... و لبریز از هوس!

هوس اشکهایی که همه، هر روز منتظرند که به جای شادمانی ِ بی سببت ببینند و ... ناگهان بی دلیل... در گوشه ای تک و تنها.... در پی نگاهی طولانی... به قدمهای چند آدم... گوشه چشمانت را خیس می کند و آرام آرام می غلتد و تا روی لبهایت پایین می آید... همان جا که شوری اش را می فهمی... و لبهایت را جمع می کنی و به هم می مالی... با زبانت شوری ِ قطره ها را پاک می کنی... و... تازه یادت میفتند که این قطره ها اشک هستند...

هوس همه آن سکوتها... همه ی آن مشکی های مواج... همه ی آن مژه های گمشده...

همه ی دیوانگی هایشان... همه ی سگها و پرسه زدنهای گرسنگیشان...

هوس ِ همه ی پنجره ها... همه ی نگاه هاي پشت پنجره... همه نگاههای دزدیده شده... 

 هوس ِ لواشکهای انار و آلوچه هاي كرم زده  ... همان آلوچه هاي كه جوهر ليمو به انها رنگ خون ِ تازه داده!

بله... چشم که باز کردم.... حالی داشتم که انگار سالهاست همه ی غمهای عالم را در دلم تلنبار کرده اند...

 

پ.ن :  بعضي موقع ها بعضي نوشته ها خودشون ميان


*
لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 11:31 توسط یه نفر