صداي خرپ خرپ دمپايي ام ريزترين فضاي پاساژ را پر مي كند و حتا گوش مارمولكها هم در امان نيست و هر چقدر تلاش ميكنم تا كلاسي به صدايش بدم فقط زارت و زورتش را زيادتر مي كنم . بابا با دمپايي راحت ترم ديگه .
اب كولر مثل هميشه كفه پاساژ ريخته و براي ما دمپايي پوشا خطر واژگوني را افزايش ميده . به هر بدبختي كه بود با خوندن دعاهاي رفع قضا و بلا خودم تونستم به دهانه كافه برسونم . تا حالا دقت نكرده بودم ولي اينبار نوشته هاي مصطفا مثل مگس ميونه يك پاراگراف حشره، ويز ويز كنان نظرم "جلب "كه نه، " متوجه " كه نه ، اشنا امد . صداي ويز ويزي كه سالهاست مي شنومش گلاب به روحتون عذاب ميكشم .
در رو باز كردم و با پاي چپ وارد شدم البته بدنبالش پاي راست هم امد و صد البته همون طور كه همه ميدونيد ادم يكسري اعضاي بهم پيوسته است .
خلاصه با امدن مابقي اعضاي بدنمون بداخل كافه در رو پشت سرمون بستيم و اون هزار توماني كه نذر كرده بوديم كه به سلامت برسيم كنار گذاشتيم تا انشالله بعد از اجابت حاجت در كافه به صندوق صدقاتي بندازيم و صد البته كه اي كاش قبلن مي انداختيم و از فريضه : صدقه هزاران بلا را رفع مي كند : بهره مي برديم . بلاهاي همچون مصطفا ، آرمان و الي ماشالله
رو برويم را نظاره گرم ... ادم را ياد كنسرت رضا صادقي و آهنگ مشكي رنگ عشقه مي ندازه
مشكي رنگ عشقه ، مثل رنگ چش هاي نازنينت ،
آرمان سياه پوش ، علي مشكي پوش و عاشق آويزني كه علي او را نصيحت ميكرد !!!
در فضا گرفتي بنده و غرق شدن در كنسرت مشكي پوشان ، سلامي و نيش بازي ميونه اون همه تاريكي من رو بخود اورد ،
سلام ، بايد جواب ميدادم سلام
بطرفش قدم برداشتم ولي اينبار قدمها كمي كنترل شده برداشته ميشد تا مبادا كافه و كنسرت و عاشق با صداي موزون سه تار دمپايي هايم بهم بريزند .
"ادامه "مي تواند داشته باشد .
ياد حسين پناهي بخير