و بارها و بارها اون سکانس نهایی رو توی ذهنم مرور میکنم... همون سکانسی که از خاک شروع میشه... دوربین رو به غربه... آخرین ذرات نور خورشید در حال محو شدنه... و آروم آروم، با تاریک شدن هوا، دوربین به طور عمودی رو به بالا میره... توی اون گرگ و میش تازه متوجه میشی که اینجا قبرستونه... با این همه قبر ِ خالی... دیگه شب شده...
و... این واقعیت انکار ناپذیریه که بعضی وقتها دلت میخواد یه جاهایی همه چیز رو متوقف کنی... در لحظه... حتی بهش فکر میکنی... به روشش... به اینکه خودتو از بالای پل پرت کنی وسط اتوبان... یا اینکه مثل ویرجینیا ولف سنگ بزاری تو جیبات و بری وسط رودخونه... اینکه دو بسته دیازپام با هر ضرب و زوری هست از اون آقا پیرمرده داروخونه چی که یه پاش شل میزنه بگیری و همه رو بریزی توی یه گیلاس و به سلامتی همه روزای تخمی این زندگی بری بالا، یا اینکه یه طناب ببندی به قلابی که تو سقف زیر زمینه و خودتو ازش آویزون کنی... جالبه که اون وقت به خیلی چیزای مهم فکر میکنی... به اینکه راست میگن که وقتی خودتو حلق آویز میکنی همون لحظه اول ستون فقرات میشکنه و نخاع قطع میشه و هیچی نمی فهمی یا اینکه ... نمیدونم... جالبه... آدمیزاد موجود عجیبیه... همین آدمیزادی که بعضی وقتا فکر میکنه خودکشی شجاعانه ترین کار ِ روی زمینه، توی بعضی لحظات برای این و اون هشت ساعت و ربع نطق میکنه که فلانی که خودشو کشت عجب آدم ضعیفی بود... بگذریم...
پ .ن : خواهش ميكنم اونهاي كه چيزي نفهميدن ،نظر ندن ..