در روي لولا چرخيد ،لولاي كه صدا نمي دادند اما ميشد در هم لوليدنش را حس كرد.
روبرويم همان زن فضول ايستاده، چادرش را محكم گرفته و انگار اماده است ، انگار منتظرست انگار .....
چشم هايش با ديدن من گشادتر شد و اگر ماهيچه هاي چشمش پلك هايش را مهار نمي كردند چشمهايش از حلقه در مي آمد و وسط كوچه جلوي پايش مي افتد . شايد حالا بهترم معني چشم هاي از حلقه درامده را بفهمم!
قبلن ها ، ان وقتها كه زياد هم دور نبود ، يادم است خيلي احترامش را مي گذاشتم شايد نصفش ، نه همه احترامي كه بهش مي ذاشتم به خاطر پسرش بود ، پسر زيبايي داشت نميدانم شايد هنوز هم داشته باشدش . ان موقع كه كله مان بوي ماهي گنديده مي داد ،ان موقع ها كه عشق برايمان قلب تير خورده بود و سه قطره خوني كه ازش مي چكيد، ان موقع كه خودم را به هر در ديواري ميزدم تا ببينمند ، ان موقع ...
به من خيره شده و به چشمهايم نگاه ميكند و هيچ حرفي هم نمي زند .
شايد تنها نشانه زنده بودنش حركت مردمك چشمش بود ، به راه افتاد از دمپايي انگشتي قرمزم شروع كرد ، ماهيچه و رانهاي سفيدم ، مي رسد به شلوارك مشكي مردانه ام و لحظه اي صبر مي كند ادامه مي دهد پيراهن سفيد استين بلندم ، عميقتر مي شود و سوتين هاي قرمزم را حك ميكند در چشمهايش و يواشكي ادامه مي دهد ولي زير چشمي برميگردد گاهي نگاهي به ان نيم دايره مي اندازد ، صورت دودي ام و چشم هاي كه يادم نيست اخرين بار كي خوابيده اند ، خواب كه نه بيهوشي، خواب خالي خالي خالي مدتهاست كه مزه اش را يادم رفته ، موهاي كه تاچند روز پيش كه آينه مرا ديده بود صاف بود . وارسي هايش تمامي ندارد از بالا و پايين از چپ به راست از دماغ تا ....
پ.ن: يك صفحه از داستاني كه مدتهاست دارم روش كار ميكنم