تبليغاتX
معصوم
و بدانيم اگر كرم نبود بعضي‌ها چيزي كم داشتند!

در روي لولا چرخيد ،‌لولاي كه  صدا نمي دادند اما ميشد در هم لوليدنش را حس كرد.

روبرويم همان زن فضول ايستاده، چادرش را محكم گرفته و انگار اماده است ،  انگار منتظرست  انگار .....

چشم هايش با ديدن من گشادتر شد و اگر ماهيچه هاي چشمش پلك هايش را مهار نمي كردند چشمهايش از حلقه در مي آمد و وسط كوچه جلوي پايش مي افتد . ‌ شايد حالا بهترم معني  چشم هاي از حلقه درامده را بفهمم!

قبلن ها ، ان وقتها كه زياد هم دور نبود ،  يادم است  خيلي احترامش را  مي گذاشتم شايد نصفش ، نه همه  احترامي كه بهش مي ذاشتم به خاطر پسرش بود  ، پسر زيبايي داشت نميدانم شايد هنوز هم داشته باشدش . ان موقع كه كله مان بوي ماهي گنديده مي داد ،ان موقع ها كه عشق برايمان قلب تير خورده بود و  سه قطره خوني كه ازش مي چكيد،  ان موقع كه خودم را به هر در ديواري ميزدم تا ببينمند ، ان موقع ...

به من خيره شده و به چشمهايم نگاه ميكند و هيچ حرفي هم نمي زند .

 شايد  تنها نشانه زنده بودنش  حركت  مردمك چشمش  بود ، به راه افتاد از  دمپايي انگشتي قرمزم  شروع كرد ، ماهيچه و رانهاي سفيدم ، مي رسد  به شلوارك مشكي مردانه ام و  لحظه اي صبر مي كند ادامه مي دهد پيراهن سفيد استين بلندم ، عميقتر مي شود و سوتين هاي قرمزم را حك ميكند در چشمهايش و يواشكي ادامه مي دهد ولي زير چشمي برميگردد گاهي نگاهي به ان نيم  دايره مي اندازد ، صورت دودي ام و چشم هاي كه  يادم نيست اخرين بار كي خوابيده اند ،  خواب كه نه بيهوشي، خواب  خالي خالي خالي  مدتهاست كه مزه اش را يادم رفته ، موهاي كه تاچند روز پيش كه آينه مرا ديده بود صاف بود . وارسي هايش تمامي ندارد از بالا و پايين از چپ به راست از دماغ تا ....

 پ.ن: يك صفحه از داستاني كه مدتهاست دارم روش كار ميكنم


*
لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 8:14 توسط یه نفر