دیر به دیر نوشتن واقعا آدم را تنبل و سست می کند. الان خیلی وقت است که می خواهم بنویسم اما هی امروز و فردا می کنم. امروز دیگر تصمیم گرفتم که دوباره نوشتن را تمرین کنم و یادم بیاید که اینجا خانه ی خوبِ خودم است که هر از گاهی نیاز به سرکشی دارد که طفلکی خیلی احساس بیگانگی و تنهایی نکند برعکس صاحبش.
چند روزی است که کتاب جدیدی را دست گرفته ام ، البته فقط دست گرفته ام و نمی خوانمش ، اسم قشنگی دارد "مترجم دردها" .
توی ساندویچی نشستم و منتظرم تا ساندویچ هایم اماده شود ، کتاب را ورق میزنم ، فروشنده رو به من می کند و قیمت کتاب و نام نویسنده اش را می پرسد ، جوابش را می دهم مشتاق تر می شود و کتاب را از من طلب میکند ، ورق میزند و می خندد " این که کتاب پزشکی نیست ، این اراجیف را نخون !!" .در آخر دستی هم به سبیلش میزند .پسم می دهد!
چقدر من خوش خیالم و چقدر هنوز احمق های وجود دارند .
خسته شدم بسه !!!
یعنی باید باور کرد که بالاخره به سوی فانوس در یایی ویرجینیا وولف تموم شد .در کار بزرگ کردنم شک دارم چون سیال ذهنیتش منو دیوانه می کرد.تا یک جاهایی می شد که همراه شد و با راوی رفت جلو، اما از اواسط داستان به بعد خسته شدم و توضیحات و زیاروی و زیاده گویی های افراطی توی داستانش عاصی ام می کرد .
راستی چرا ولف خودکشی کرد !