پیرمرد (یا مرد میانسال!!!) نمیدونم چند ساله، مثل همیشه با سرفه های خشک، 2 پاکت سیگار و دفترچه کوچکش وارد کافه ای در... در... در نمیدونم کجای این دنیا شد!
مثل همیشه یه میز گوشه ی سالن انتخاب کرد و هنوز ننشسته بود که اولین نخ سیگارش رو آتش زد... دفترچه اش رو باز کرد و ورق هاش رو که احتمالاً نمادی از سالهای گذشته بود پشت ِ سر ِ هم رد کرد تا رسید به صفحه خالی ای که باید نشونه ی امروز باشه!...
صدای همون موسیقی قدیمی به گوش می رسید...
goodbye my love goodbye
I always will be true
so hold me in your dreams til I
come back to you
و... اون فکر می کرد به همه ی سالهایی که همینطور گذشته بود... به این به این که سالن دار الان میاد و اون مثل همه ی این سالها قهوه فرانسه با شیر سفارش میده... و بعد شروع میکنه به نوشتن...
و به اینکه همه چیز یه روزی باید همینجا قطع بشه!... همین گوشه ی تنها و خلوت...
به این فکر می کرد که شاید این همون چیزی نیست که فکرش رو میکرده... نمیدونم... شاید به این فکر می کرد که سالها پیش باید میرفته... و یا برعکس... نباید میرفته!... به این فکر میکرد که بره پاریس... شاید بعد از این همه سال هنوز هم فرصتی باشه برای اون چیزی که از 15 سالگی آرزوش رو داشت...
و مثل همیشه... مثل وقتی که با مرگ فقط یه دم فاصله داری.. همه خاطرات دونه به دونه... مثل اسلاید از جلوی چشمش رد شد... فرورفتگی اون گونه های موقع لبخند... دندون های سفید ردیف... مثل برف... بوسه های عمیقی که تا انتهای وجودش رو آتش می زد... آغوشها.... نگاهها... کوچه پس کوچه های خلوت شمرون... و... اینکه شاید هنوز هم بشه همه چیز رو عوض کرد...
تلخی ِ قهوه ی داغ و تازه تا مغزش رو سوزوند... یکی از روزهای دیگه ی توی دفترچه سیاه شده بود... و ...
همه چیز مثل همیشه بود.....
پاکت دوم ِ سیگار باز شد!
پ.ن:هنوز هم دوست هاي خوب ميشه پيدا كرد نمونه اش همين كاوه
از تعالیم جغد
آنگاه که با من چون شبح رفتار میکنی
شبح میشوم
و غمهای تو از من عبور میکنند
همچون اتومبیلی که از سایه میگذرد
آن را میدرد و ترکش میکند
بیآنکه ردّی بر جای بگذارد
یا خاطرهای..
پایانها اینچنین خویشتن را مینویسند
در قصههای عشق من
دل من میخی بر دیوار نیست
که کاغذپارههای عشق را بر آن بیاویزی
و چون دلت خواست آن را جدا کنی
ای دوست! خاطره در برابر خاطره
نسیان در برابر نسیان
و آغازگر ستمگرترست
این است حکمت جغد.
"غاده السمان "(شاعر پیشنهادی انوش)
اپيزود اول
وقتي شب قبلش يوجين اونيل (حرف ندارد) خوانده باشي !
وقتي فكر ميكني امروز يه روز متفاوته !
وقتي كه سعي ميكني روزت رو خوش بگذورني !
وقتي تمام تلاش ات رو بكار مي بري كه خوش باشي !
وقتي تلقين ميكني كه خوشي ؟
وقتي بايد الكي مدعي خوش بودن باشي چون رو دروايسي داري !
وقتي مي بيني بعضي از ادمها حوضه ديدشان نوك بيني شان است و استفراغ ات مي گيرد!
وقتي دلت مي خواهد بين جمع هوار بكشي ولي به احترام چند نفر و مقداري خجالت بايد خفي شي !
وقتي نفس تنگه ميگيري از بوي چيزهاي كه مي گويند رفاقت است يا دوستي است!
وقتي احترام بعضي ها در مسخره بودن خيلي ها حل مي شود !
وقتي مي بيني تنها شباهت تو با اينها وبلاگ است !
وقتي ......
بس ديگه آه مسخره ؛كوتاه ؛سطحي؛قانع؛
اپيزود دوم
جدا مي شوم ،كمي راحت مي شوم ، ذهنم راحت مي شود نفس مي كشم ، نفس ، اكسيژن ، بعضي موقع ها حس ميكنم نفس كشيدنم هم مصنوعي است مثل همين خوش بودنهاي الكي ، مثل فيلم فارسي " الكي خوش " !
مغزم داغ كرده انچنان داغ كه بوي ته گرفتنش را حس ميكردم ، يك پيادروي يك ساعتي يك لذت خاصي دارد ، باد يه موهاي خرمايي ام مي خورد گاهي هم خودش را به كيف دروبين ام مي زد ، بيچاره بخيالش مي شود به تصويرش كشيد ، خوش بحالت باد ، باد بودن و نبودن، در عين بودن چه لذتي دارد ، مثل سگ اطرافم زوزه مي كشد و دلش مي خواهد عكاسش باشم ولي نمي توانم ، بايد قاطي شود با خاكي يا چيزي تا بتوانم بگيرمش،بايد ببينمت نه حس ات كنم بفهم !يعني تو از خيلي ها كج فهم تري !!!!
غروب معمولي بود ولي همه اذعان به زيباي اش داشتند از ان به زور خوش بودنها از آن به زور لذت بردنها !
لحظه اي نشستن ، نسيم خوردن و يك چند صفحه اي چلچراغ خوندن در نقصان " شهروند" بد هم نيست ،اكسيژن ، مدتي است ديگر ادمهاي عادي ارضايم نمي كنند ،اكسيژن مصنوعي پس مي دهند كلن زجر مي كشم!
ميگم ها شاید ان روز که سهراب نوشت:
" تا شقایق هست زندگی باید کرد "
شور گرفته بودش شديد مثل يك دل درد ، شايد هم سرديش كرده بوده ، چاي نبات كجاست
باید اینطورنوشت: (بايدي در كار نيست)
هر گلی هم باشی
چه شقایق,
چه گل پیچک و چه یاس ، اصلن گل نباشي
" زندگی اجباریست..... "
پ.ن:اين پست مخصوص آرمان نوشته شده