چه حال خوشي است ياد اوري نوشتن ها :
ديروز بود كه داشتم لباس روي بند رخت پهن میکردم و باد توی دامنم و لباسهايم پیچیده بود و چند تا برگ هم روی زمین جابهجا میشدند و درخت ليمو هم آرام آرام تکان میخورد و زندگی هم زیر سایهبان ایستاده بود و دستهایش را توی جیبهایش گذاشته بود...
و گمانم کمی هم گرد و خاک توی چشمهایش رفته بود....باد گاهي روسري يش، گاهي محاسنش را تكان ميدهد
خوب سگ جاني است اين زندگي ، دوجنسه مزخرف
پ.ن:داناي كل ها بفرمايند تو
جهان پر است از صدای پای مردمی که
هم چنان که تو را میبوسند
در خیال خود طناب دار تو را میبافند.
" فروغ فرخزاد "
چقدر "من " ها عذابم مي دهند ،
چقدر بعضي ها " لذت مي بردند از اينكه " من "شان، همان " من" محفل ها باشد !!!همه وجودش را جمع ميكند و ميگويد " من " و چه لذتي هم مي برند و درون خودش كيف ميكند ،همه سلولهاي بدنش برايش هورا ميكشند، بالاي سرش هم نگاه ميكند ببيند شريكي ندارد !نه نيست راحت باش !!لاشخور ها خوابند !!
زمانيست كه اب كرده ام خودم را ميان همه، تا " من " نباشم و كلي كه هيچ كس نبيندش حتي خودم!
يك عدد پاراگراف ، از داستاني كه در حال نوشتن است:
حالا من همان هستم كه روي صندلي نشسته ام خشك و رسمي با جورابي سوراخ و كمي هم ترس برم داشته است ، اينجا هم دست از دروغگويي بر نميدارم ، ترسم خونم را خشكانده ومن ميگويم كمي!!
مثل تمام دو پاهاي عالم مي ترسم از مرگ و ترسم از ادامه ندادن اين زندگيست ! زندگي (درون خودم مي خندم)
زندگيِ كه فقط هجاي سومش مال من بوده است بس!
چقدر دروازه خواسته ما انسانها بعضي مواقع كوچك ميشود
حواست باشد سرت به طاق نخورد ، بي اختيار سرم را پايان مي آروم ،
پ.ن : مي نويسمش تا خاطره شود ،تا بيرون ريخته شود، مي نويسمش تا بماندو شايد مسخره ترين نوشته عالم ، يادم مي آيد درونم را با چوب لت ميزدم ترشح هايش بو ميداد . دارم مسيري باز ميكنم براي دفع پس مانده هاي يك ذهن ، اهاي كنار بايست بو زده نشوي!!