واقعیت بزرگ و مهم این که ، احمق ها هم بعضی مواقع حرفهای درستی می زنند .
وقتي كه زور بزني و خودت را اجبار كني به نوشتن ، اجبارا نوشته هایت تو را مي خورند و سر آخر، اگر شانس هم بیاوری، که نمی آوری، سر جای اولت ایستاده ای و زل زده ای به مشتی قرص که مشتاق بلعیده شدنند، همچنانکه جهان به تو می نگرد و در انتظار بلعیدن است...
"رضا دورانت"
فيلسوف عصر لبنيات(مثلاً دوغ)
دارم موسيقي گوش مي كنم . راك !
راك بايد( شك همچنان پا بر جاست ) موسيقي خوبي باشه ، يه زماني با دوستي مخالفت ميكردم سر موسيقي خارجي ! اما حال راك گوش ميكنم اونم انگليسيش ! شايد تا گفتم راك انگليسي ياد گروه پينگ فلويد و كينگ كريمسون افتاد باشيد اره خودشونن .ديگه پينگ فلويد فكر نكنم گوش كنم چون لذت پنيگ فلويد با ريچارد رايت بود كه مرد .(خدا بيامرزش )
اما كريمسون، فكر كنم، اما چرا فكر كنم ، مطمئنم كه نامجو تمام اين ابتكارش و بديهيجاتش رو از اين گروه گرفته ، يه جور موسيقي هاشون هرج و مرج منظمه مثل محسن جان ! دوستي ميگفت : انجيل صوتي (و ما نيشمان باز شد ). و جالبناك آنجاست كه ما کلی به خودمان بالیدیم وختی باب دیلن را ملقب به محسن نامجو ی غرب نمودیم!! گرگوري اگه مي فهميد تو مي خواهي نسل موسيقي را ادامه دهي خود را از ناقوس هاي كليسا مي اويزيد !!!
از وادي موسيقي كه بيرون آيم و وارد مقوله كتاب شويم ، من مي رسم به ویتگن اشتاین!
قبلا كتابه سفارشي مي خواندم اما مدتيست افتادم روي كتابهاي اشتاين ، ویتگن اشتاین متفکری خوبيست . میگویند ویتگن اشتاین در نامه ای به راسل گفته بود: از خدا میخواستم که من درایت بیشتری می داشتم و همه چیز سر انجام برای من روشن میشد ورگرنه دیگر نمی توانم زندگی کنم. شاید به همین خاطر است که او همواره در سخنرانیهایش با صداقتی بسیار ندا میداد:((فلسفه جهنم است))یا ((این سوال به اندازه ی جهنم سخت و عذاب آور است. از ما به شما در كل طرفش برويد پشيماني ندارد .
مشتاق بودن چيز خوبيست يه چيزي تو مايع هاي ....
بي تربيتي بود نگفتم نقطه چين گذاشتم خودتان پر كنيد يا نكيند فرقي نمي كند . اين رو مي خواستم بگم . سي سال كتابي بنويسي نتواني چاپش كني يعني بخواهي و نتوني خيلي سخته ! كتابي خوندم به اسم "ديوار "مال هوفر بود كتاب بدي نبود اما چرا 30 سال .....
هنوز وقتي كتاب شهر مي روم تني چند ادبا رو مي بينم كه دور ميزي نشسته اند گفتگو مي كنند فول زاغ ما ها را مي زنند و در كل پاتوق خوبيست ! دلم خيلي مي خواهد بدونم چي ميگن؟؟ ، چرا ميگن؟ و چرا هميشه اينجا ، يعني اينجا پاتوقه ،يا پاتوق اينجاست ، مضحك است كه وقتي وارد مي شوم دلم ميخواهد سر به تن شان نباشد اما به خودم ميگويم تو را چه حاصل ذين محفل ( بي اختيار حين نوشتن اين پاراگراف ياد پونتیوس(حاکم اورشلیم) افتادم . كاش اينها را مي دادم دست تو و ما راحت مي شديم ).
افلاطون و نيچه مي خو انم و به چيزها مشترك بين آن دو فكر ميكنم . به نظرم( منظورم خودم هستم ) اين برداشتي مشترك در بين مردم است كه فلسفه را عجيب ميدانند. اما حالا كه مقداري به اندازه يك مثقال درون اين دنياي وارد شده ام فلسفه يه چيز عادي مي بينم مثل يك جور شغل و حرفه عادي
جيمز (اسم كوچكش ياد نيست ) رو فلسفدان خوبي ميدونم با اينكه بيشتر از يك كتاب ازش نخوندم دوستش دارم چون تو اين كتابش حس بذل گويش جدا از فلسفه ندونسته و باز من فكر ميكنم كه اين كتاب با لذت خاصي نوشته شده .اي كاش شبيه او بودم!
ولش كنيم اين منهدمان را ، وصف الحال كنيم :
سلام... حال همه ی من خوب است... ملالی نیست... جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور... که مردم به آن شادمانی ِ بی سبب می گویند.... (الكي خوش )
* * *
... عجیبه این بازیه روزگار... کافیه بیشتر از دو ساعت بیکار باشي.... اونوقت افكار مهموم و نخ نمای كه هر كسي داره با بیشترین سرعت ممکن خودشون رو بهم میرسونن و کل band width ( از زبان يه بنده خدايي شنيديم ) مغز رو اشغال میکنن... اونوقته که همه چیز مثل يه قند خون ساده مي افته...
و همینگونه است که در روزهایی عجیب، حالاتی عجیب به انسانهایی عجیب دست می دهد... آن هم به طوری عجیب!
* * *
و احتمالاً به همانگونه است یادآوری آن سوال بزرگ... همان سوالی که مدتهاست همه چیز را آشفته کرده...
* * *
و هنوز هم که هنوز است بغضم میگیرد وقتی ...
* * *
و آبهای روان گرم از دل کوهستانهای سرد می جوشند ... باشد که چنجه مرهمی گردد بر تمامی زخمهای روزگاران گذشته...
* * *
با این همه... عمری اگر باقی بود... طوری از کنار زندگی میگذرم که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد و ... نه این دل ناماندگار بی درمان...
پ.ن۱: سنگ مفت گنجشگ مفت ، ما هم فيلسوف !
پ.ن۲:
پ.ن ۳: چه لذتي دارد اراجيف بي معني نوشتن
"دوميش ياد رفت بنويسم "
اين يادگاريست كه برايم بماند !

اراجيفم رو به همين زودي پستش ميكنم ،منتظر باشيد (البته اگه دوست داريد)