چه خوب بود اگر همه چیز را میشد نوشت. اگر میتوانستم افکار خودم را به دیگری بفهمانم، میتوانستم بگویم. نه یک احساساتی هست، یک چیزهایی هست که نمیشود به دیگر فهماند، نمیشود گفت، آدم را مسخره میکنند. "صادق هدایت"
این روزهای که بقول مصطفی جوگیر شدم ، بقول آرمان چیزی برای حرف زدن داریم و بقول فیروزی بزرگ 666 سه تا 6 داره ، کتاب می خونم . ازکتاب "درباره نمایشنامه" سارتر بگیر تا " من یک قهرمان نیستم" گرونیه .گرونیه ! گفتم گرونیه ، یاد خودم افتادم ، یاد اون موقع که دست پا میزدم داستان بنویسم به هر زوری که شده . این روزها که میگذرد همه خرقه شکن شده اند !نیازی نمی بینم مادرم تو داستانم از پنجره بیرون بپره!(اشاره به یکی از داستانک های گرونیه).به نظر من پرسناژ های من باید خودشون بزرگ بشن نه مثل ابراهیم خلیل الله آتش براشون گلستان بشه !
لذت خوندن یک عدد چلچراغ البته صفحه ناستالوژی همراه با خوندن کتاب "تعطیلات نیکلا کوچولو" گوسینی ادم یاد وزیر محترم اموزش پرورش و مجلس محترم می اندازه ! خواستند استیضاحش کنند و دل انگیز گفت حق التدریسی ها رو استخدام می کنیم و همچی ماست مالی شد ! (به همین سادگی به همین خوشمزگی )
سیاست در همه جای دنیای خنده دار است :پارلمان و مجالس ایالتی پاکستان آصف علی زرداری همسر بی نظیر بوتو نخست وزیر سابق پاکستان را به عنوان رئیس جمهوری این کشور انتخاب کردند. همچیز شبیه یک جو گیری اساسی بوده است تا انتخاب رئیس جمهور ! بقول یک دوست سگ بگیرد جو نگیرد!
***
کتابفروشی ، بنده خدایی خودش را ادیب معرفی کرد و مخ ما را بکار گرفت .
ادیب گفت: از کی خوشت مياد؟ گفتم: کافکا... گفت: ااااااااااااااااااه... بابا تو چرا اينقدر به چيزای تلخ علاقه داری؟ پس چرا خودت اصلا تلخ نيستی؟...
گفت: پروین اعتصامی بخون ! نوشته های حمید موذنی هم بد نیست ! ودی آلن هم بزار تنگش، طنزهای خوبی داره ! یک کتاب هم بهت توصیه میکنم بخون "پسری در سطل آشغال های مک دونالد" ! واغ واغ ساهاب صادق هدایت هم خوبه ! گفت و گفت و گفت و من مثل چوب کبریت هیچ نگفتم !
حال و حوصله جواب دادن بهش رو نداشتم... فقط حرفهاش تو ذهنم حکاکی کردم ... از کتاب فروشی اومدم بيرون... سالی یکبار می ایم اینجا ، اینجا هم ....
و من آخر نفهمید چرا اینقدر سریع با من صمیمی شد و چرا اینقدر حرف زد و من مثل بز نگاهش کردم ! شاید بخاطر این بود که او مونث بود !
ديگه خسته شدم... دلم ميخواد برم... يه جايی که هيچ کس نباشه... يه جايی که نه تلفن باشه... نه نامه.... نه فکس ... نه درس ... نه خونه... نه خيابون... نه آفتاب... نه برف... نه بارون... نه مرد... نه زن... نه حسابدار... نه قرارداد...
نمیدونم کی بود !فکر کنم آره ،نیچه بود میگفت :رضا زمین یه پوسته داره ، اون پوسته هم یک مرض داره و اون مرض ما ادمها هستیم . واقعا ادمها بزرگ بزرگن (قد وقامتی منظورم بود )
بی اختیار حین نوشتن این متون یک لحظه یاد مرگ افتادم و خواستم به خودم فشار بیارم که چرا ازش می ترسم آره... اگه بخوايم واقع بين باشم بايد بگم که ميترسم... از خاک... از سرماش... از سکوتش... از تاريکيش... از کرمهاش... از کفن... از سنگی که بالای سرم ميزارن... از... از بوی تعفن خودم... از همه اينا ميترسم
* * *
قاصدك! هان, چه خبر آوردي؟
از كجا, وز كه خبر آوردي؟
خوش خبر باشي, اما, اما
گرد بام و در من
بي ثمر مي گردي.
انتظار خبري نيست مرا
نه ز ياري نه ز ديار و دياري ـ باري,
برو آنجا كه بود چشمي و گوشي با كس,
برو آنجا كه ترا منتظرند.
قاصدك!
در دل من همه كورند و كرند.
دست بردار ازين در وطن خويش غريب.
قاصد تجربه هاي همه تلخ,
با دلم مي گويد
كه دروغي تو, دروغ؛
كه فريبي تو, فريب.
قاصدك! هان, ولي . . . آخر . . . اي واي!
راستي آيا رفتي با باد؟
با توام, آي! كجا رفتي؟ آي . . .!
راستي آيا جائي خبري هست هنوز؟
مانده خاكستر گرمي, جائي؟
در اجاقي ـ طمع شعله نمي بندم ـ خردك شرري هست هنوز؟
قاصدك!
ابرهاي همه عالم شب و روز
در دلم مي گريند.
شعر :اخوان
پ .ن :بازم بیا این یک دسر بود ! خزعبل اصلی مانده است!
پ.ن۲:از محمود انصاری معذرت می خواهم ، آدمها بعضی مواقع نیاز دارن که off باشن شاید برای همیشه
حالم بهم می خورد از این اسارت در 365
از قابل پیش بینی بودن.....
یکی از آشنایان مرد ! زندگی نه تحقیر شد و نه ایستاد ! چون .... چون ندارد !
مثل طوطی پشت سر مردم نماز میت خواندم ! چرا نمی دانم، اما میدانم که طاهر نبودم !عجیب بود اسپایدرمن هم به نماز ایستاده بود ! زدم پشت سرش : احمق این چه لباسی پوشیدی بدو برو پیش نه نه ات ! گریه کرد رفت و من حس کردم بزرگ شدم که باید دستور بدهم.حس خوبی ! مثل تخلیه شدن بعد از فشار بی وقفه یک ادرار بی موقع!
درون قبر گذاشتنش و :انسان در نهایت خود به سوراخ می رسد .
قران خوان از همه خواست که برای مرده نماز شب اول قبر بخوانند ، من جو گیر شده بودم به این فکر بودم که اولین کاری که بکنم نماز شب اول قبر برای او بخوانم .به خانه رسیدم خسته بودم خوابیدم حتی به یه ورش هم حسابش نکردم !فقط گفتم خدا رحمتش کند ! بدبخت به فکر خودت باشه !
حالت مشمئز کننده ای است این 24
غذا گرفته بودم گرسنگی درونم بیداد میکرد ، عمری هرچی بهش میدی می بلعه و همیشه انگار هیچ نخورده !از ماشین پیاده شدم ! تا خونه یه 5 دقیقه ای راه بود! بی اختیار یاد دیروز افتادم ،دیروز همین جا ، همین ساعت با گرسنگی شدید به سمت خونه پا برداشتم وقتی به خونه رسیدم و غذا خوردم انگار از یه هم آغوشی سخت بلند شده بودم ! کرخت بی حال ! با شکمی انبان از چیزهای که زمانی حلال بودن و تا ساعتی دیگر چندش اور ترین زباله دنیا می شوند !
غذاها رو تو دستم جابجا کردم حس کردم که امروز در حال تمام شدنه و فردا باز من همیجا، معده ام را روی زمین می کشم و به سرعت می روم طرف خونه تا پرش کنم !انگار معده هم از این جنگ فکر من بهم ریخته بود ،قهر کرد و این گرسنگی تا حد صفر پایین امد ! من سیرم نمیخورم !شما بخورید !
وقتی کسی میگوید 60 یادم به زردی رنگ استفراق می افتاد.
ساعت 20 بود رسیدم دم در سالن فرهنگ ارشاد .یه عده ذکور و اناث سر کله هم بالا می رفتن و تقاضای ساندویچی می کردن که اگر به هر کدوم انها تو حالت عادی بدادی نمی خوردند ولی چون مفت بود کوفت بود .التهای تناسلیشان را نمیدانم به عمدآ یا سهواً بهم ارتباط می دادند و عده ای هم کنار ایستاده بودند لذت می بردند نمونه اش ....
جشن ساعت 30/7، ساعت 30/8 شروع شد .کلافه بودم انگار دارند رگهام یکی یکی با تیز بر از درون پوستم بیرون میشکن ! سعید شروع کرد به اداره برنامه حقا که کارش رو همیشه دوست دارم ! خوبه، ادم رو مدتی از تفکرات در مورد فلسفه تفکر دور میکنه ! خیلی زود آمپر حوصله ام بالا امد ، با اینکه دوست داشتم بمونم با دوستهای وبلاگی ام حرف بزنم اما نمیدونم چرا ترمز بریده بودم رفتم !مدتی است فیلتر نمیکنم هرچه به ذهنم بیاد می نویسم اما خواننده گانم انگار خجالت میشکند .
حالم از رعایت کردن حریم ها ، حالم از بند ها ،قید ها ،حریم ها بهم میخورد و بدبختی بزرگتر اینست که از رعایت نکردن حریم ها ؛قیدها و بندها بدتر بهم میخورد !!
اگر من خدا بودم چه می شد ؟ خدا هم بودی غلطی نمی تونستی بکنی چون عادت به عادت کردی .
کاش من رابینسن کروزو بودم .
پ.ن:از همین حالا شروع کن به گشتن تو نت