تبليغاتX
معصوم
و بدانيم اگر كرم نبود بعضي‌ها چيزي كم داشتند!

دومین آیه

 

سعی میکنم مقدمه ای بنویسم.

چقدر اخ است این دنیای مجازی!یا چرا  فلانی در فلان جا فلان حرف را به فلان طرف گفت که من فلانم.یا چه روزگار دلگیری است نازنین.یا به به! من چه آدم خفنی هستم که فلان روزنامه اسم من را نوشته که چنین و چنان.

یا اینکه ژست قهوه و سیگار رو کنم که چقدر روشنفکرانه دردکشیده ام وکسی قدرم را نمی داند.یا...

ولی "این دردها به درد دل من نمی خورند..این واژه ها به درد سرودن نمی خورند"(امین پور)

 

 پس می ماند که...........

این خطوط را آهسته بخوان.

این تراوشات ذهنی ....است.خودتان پر کنید .

 که هیچ وقت برای پدرش پسر شجاع نبوده است.

 جهان در نهایت خود به سوراخ می رسد

با دهانی  کج شده از تقدیر

به خدائی که پسر ندارد، زن ندارد و مست نمی کند

رو کن دست پیامبری ات را در سفره ها ی خواب

که معجزه می کردی با نان وشتر

و خاک... که مزه ی لوطیانه مان بود

...هر شب...

از خاک به خاک

و از خاکستر به "..خاک بر سر.."افتادیم از فرط تختخواب

تف..به این یهودائی که منم

...هر شب...

عق میزنم خاطرات نان وشراب

درویاری از لکه ها

که مثل ویاگرا سر میزنی به مردانگی ام

درد میکنم از جیره بندی ات

تا معجزات سکسی تا ظهورت کفایت کند تا..

.

...هرشب...

.

...روزه ی سکوت بگیر !دیوارها نازکند

چقدر گفتم آب ماچ را کمتر کنم

گوش نکردی

وصدای بوسه لو داد پیامبری ات را

مردی

در شام آخر

که نان بود وشراب

و خاک....

از خاک به خاک

واز خاکستر به.."خاک بر سر..."ی که

سه بار دوست  داشتن را انکار کنم...

.

...هر شب...

.

نوشته می شوم روی تخت /سیاه/ یک نفره

در لیستی از "بد ها"

این زنجموره ی انسانی است

که در 6سالگی می خواست "بروس لی" باشد؛ نشد

در 9 سالگی می خواست "یوسوجی" باشد؛ نشد

در15 سالگی خواست "فروغ" باشد؛ نشد

در 18 سالگی خواست "سارتر" باشد؛ نشد

در 20 ساگی خواست "بیل گیتس" باشد؛ نشد

و حالا در 27 سالگی می خواهد خودش باشد؛

یک آدم معمولی؛

نمی تواند!

و چقدردریا راه میروم که هی غسل تعمید...

پاک نمی شوم

 

پ.ن: زیاد تلاش نکنید ، من خودم هم نفهمیدم چه شد !

پ.ن:من همونم ، فقط با طرز نوشتاری جدید و کمی واقع بینانه تر

پ.ن: نیما جان ما در خدمت هستیم   


*
لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 12:44 توسط یه نفر

این یک آپدیت نیست  

ماهیان می دانند...

                      عمق هر حوض به اندازه دست گربه ست...

پس هی برو ماهی بخر!!!



لينك ثابت نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 10:23 توسط یه نفر

 

هایدگر میگه: "انسان تمام آن چیزی که باید باشد، نیست"!

خب در این صورت شاید من باید یابوتر از این حرفها باشم...یا شاید بیشتر  از این حرفها از من انتظار می رود! اصلا صبر کن ببینم...تمام انسان یعنی چه؟ تمام تو خیلی بخواهد باشد می تواند سگی باشد که فکر میکند هرگز به چوپانش خیانت نکرده است! تمام من  شاید یک آرزوی چاق و چله باشد...تمام او شاید یک پرس کباب غاز باشد! یه یارو هست که همیشه دستش تو خشتکشه! تمام اون حتما اینه که با شهوت کلفتش دنیا رو آبیاری کنه! تازه وقتی یه دوست دختر قدیمی  شمارت پیدا میکنه و میگه دلم واسه معصومیت گذشته ات تنگ شده...تمام من میتونه گذشته ی مقدسم باشه!که هیچی توش نیست ! نه تو گذشته ام  یه چیزی به نام مستفا پیدا کردم  ! که هنوز هم دوستش دارم !

 آره من باید رضا بودن خودمو حفظ می کردم!

هی هایدگر! فک کردی خیلی حالیته؟ من خودم یه عالمه الکی حالیمه! این انسان متبرک! "تمام آن چیزی که نباید باشد هست"! هه! شاید من بیشتر از تو بلد باشم مخ بزنم و بگم شریک الباری ممتنع می باشدددددددددددددددددددد.........

 

پ.ن1:  خواستم اینجا چیزی بنویسم گفتم ممکنه سوء تفاهم بشه

پ .ن2: اگر دیواری کوتاه‌تر از دیوار من پیدا نکردید، بگید تا خودم براتون  پیدا کنم!

 


*
لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 10:25 توسط یه نفر

گاهی فکر می کنم باید کاری کنم  تا آدم کوتوله ها نوشته هایم را نخوانند. وهر بار اما ، یادم می آید که شاید هم روزی قد بکشند بالاخره بتوانند بخوانند.هرچه در دهکده لی لی پوت نوشتم بس است دیگر !

            شاید دیگر به فکر نوشتن داستان نباشم ، شاید عوض شم!

 


*
لينك ثابت نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 13:35 توسط یه نفر