تبليغاتX
معصوم
و بدانيم اگر كرم نبود بعضي‌ها چيزي كم داشتند!

 

دليل اين يه ماهي كه چيزي ننوشتم همين هايي بود كه خواهيد خوند..... مدتي افتادم تو خوندن كتابهاي فلسفي و بقول سروش ايسم هاي  پيچيده !!! اين نوشته ها چيزهاي است كه اني به ذهنم رسيده وبدون  كوچكترين حذف و ويرايشي نوشته شده و اينجا امده .

فقط تصميم گيري عجولانه ممنوع!

****************************************************************

 

من كمونيستم   : چون معتقدم همه ي انسان ها برابر بوجود ميان
من فاشيستم    : چون خودم رو به تمام موجودات زنده و غير زنده ترجيح مي دم
من پاگانيستم   : آره! منم مثل همتون دارم يه بت ذهني رو به نام خداوند مي پرستم
من بوديستم    :
من به چرخه ها ايمان دارم... نوشتن اين وبلاگ خودش يه جور سامسارا ست* *(سامسارا  در آئين بودا يعني  تناسخ ، یعنى تکرار ازلى تولد و مرگ و جابه جا شدن یک روح از جسمى به جسم دیگر، )

من ايده آليستم : نمي تونم انكار كنم كه من هم دعا مي كنم
از اين پنج بند مي شه نتيجه گرفت كه من هيچ ايسمي نيستم !
..................
من تشكيل شدم از يه سري وا‍ژه.....يه سري مفهوم كه به طرز كاملآ
 هيومي  مال من نيستند
چيز بيشتري از من مي دونيد؟!
شايد چند تا تصوير مبهم  و يكي ودو تا  برخورد

و چند تا انديشه
*مسخره است وقتي يه همچين احساسي نسبت به وجودم پيدا مي كنم
*فيزيك علم خطرناكيه چون توش مي شه از چيز هاي ناچيز صرف نظر كرد...يكي از اون چيزهاي ناچيز يه جرم78 كيلويي تشكيل شده از تركيبات كربن داره !!!!
احساس مي كنم انديشه اي در خور اين دنياي بزرگ ندارم انديشه هام هم به اندازه ي خودم حقيرن و اين به شدت عذايم ميده
..............
من مسيحي نيستم و يك مسلمانم
 تمام رخدادهايي رو كه نوشته بودم فقط با يك كليد مي شه تفسير كرد :
لذت عرفاني هم جزء جدا نشدني  از اون چيز هاييه كه بايد بهش فكر كرد.....در موردش نظريه ي منطقي داد و براش راه حل پيدا كرد
به اميد روزي كه همه بريم مغازه و يه شيشه لذت فلسفي بخريم!!!!
من تسليم شدم:
نتيجه گيري بي معنيه

زندگي مسيري مدور به سوي بودنه....

دايره ها دارن ديوانه ام مي كنن
شايدم قبلآ اين كار رو كردن
......................
تاريخ سه نفر بازنده ي بزرگ داشته:
لويي پاستور
ايزاك نيوتون
آلبرت انيشتن
(دارم تلاش مي كنم به جمعشون بپيوندم )
......................
اما چرا وقتي آدم از عرفان صحبت مي كنه همه راجع به دين فكر مي كنن؟! چرا


*************************************************************

فكر ميكنم با نوشتن اين مطلب  اين جنون موقتي، همين امروز به پايان رسيد.

 

 


*
لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 23:25 توسط یه نفر

الان نزدیک ساعت هشت ونیمه شبه  لباس پوشیدم  و آماده شدم .

امروز دو جا می تونستم برم :

1) بچه های وبلاگ نویس  تو پارک شغاب دور هم جمع می شدند

2) یه جشن تولد دعوت بودم

 نمی دونستم کدومش رو برم  .حالا برم آخر یه اتفاقی می افته !

 رسیدم سه راه دانشگاه . نزدیک  شغاب بود ، ولی نمی دونم چرا حس و حالش رو  نداشتم برم و چقدر هم که دلم  می خواست  بچه های وبلاگ نویس ببینم . دو دل بودم . برم ، نرم ، برم ....

تصمیم گرفتم که نرم  . یاد گذشته یه خورده پیاده روی کنم. و مسیر رو  کجیدیم(فعل جدیده) به سمت آب شیرین کن  . و باز  غرق در افکار همیشگی خودم شدم.افکاری که از ریزترین روزنه های پوستم بیرون میریزه.

...........

روزگار عجیبی داره سپری می شه .. بزرگ شدن و بزرگ فکر کردن درست مثل یک تزریق دردناکه .. که آرزو می کنم نتیجه بخش باشه ..

حس عجیبی دارم به بزرگ شدن  ، حس میکنم کناری ایستاده ام . منتظرتم و نظاره گر  . منتظر چی نمیدونم . فقط میدونم دارم رشد میکنم .

فردا ، پس فردا و.....

همین جور  که راه می رفتم و طول خیابان رو طی میکردم  به همه چیز فکر میکردم از خندار ترین تا گریه دار ترین .

به سروشی که عشق زن گرفتن داشت و گرفت ،  به  مصطفی که می خواست  همیشه  متفاوت  باشه و .... ، به آرمانی که همیشه فکر میکنم یه چیزی کم داره( نه ، عقل نیست )  اما نمیدونم چیه و به بهترین چیز زندگیم :دنیا  ....

......

کارت دعوت  جشن  تولد  رو تو دستم جا به جا کردم . روش نوشته بود :دم در منتظرتم تا بیای حالا هر کسی که  هستی !

هنوز ته نکشيده‌ام چرا چون هنوز هم یه  نوشته می‌تونه  قلقلکم  بده  و دو سه روزی فکرم  را مشغول کننه  . به خدا گاهی وقت‌ها کاملا از خودم نااميد می‌شوم که چرا ديگر هيچ چيز زيبا و هيجان‌انگيزی برای فکر کردن نمی‌يابم اما همين که ناگهان و بی‌مقدمه دلم گر می‌گيرد، خيالم آسوده می‌شود که هنوز زنده‌ام و تا مدتی باز بی‌خيال يک گوشه می‌نشينم و فکر می‌کنم ... فکر می‌کنم ...

..............

نشستم روی سکوهای خاکی  ،روبه دریا و فیلم وار به فکر رفتم .به خودم که امدم دیدم ساعت ۱۱ است

 و کم کم پارک  دانشجو  داشت خلوت میشد . راه افتاد به سمت محل جشن تولد .

جشن تولد یکی از همکارانم بود ، نمیدونم چی شد که یه لحظه حس کردم پشت درخونشم و دستم رو زنگه . در باز شد و من وارد شدم . هیچ فکر نمیکردم با همچین صحنه ای برخورد کنم !

چراغهای خاموش ، بوی کثیف خیلی چیزها ، ادمهای از جنسهای مختلف وبا  اشکال هندسی ناموزون و از همه مهمتر   کسی که داشت با صدای غم بار و اشک الود چیزی رو می خوند:

یکسال دیگه هم از زمانی که برای زندگی کردن دارم، گذشت ...به چطور گذشتنش بیشتر اهمیت میدم تا فقط تموم شدنش ... آخر این ماجرا رو هیچ فرض کردم، اینجوری خودمو دلخوش نمیکنم به عدالت نسیه ، من همینجا نقدش رو لازم دارم ، نه وعدهء سرخرمن .. اما کو گوش شنوا !!! ..خوش گذشت، مثل هر سال عزیزانی که محبتشون بدون کلک  وخواستن، حرف برای گفتن زیاده، از تلفنی که دیر به صدا در اومد ، از پرواز های ناگهانی، از وجدان های ناراحت، از واژهء فداکاری که اینروزا قرص آرامبخش خیلی ها شده.. چه توجیه کودکانه ای .. حیفه این واژه .. من میخندم که تو آروم بگیری، من میخندم که تو، رابینهود قصه ها بشی .. چه دروغ معصومانه ای ... آره بازم شمعها رو فوت کردم، اما هنوز بزرگ نشدم ،شک نکن..!

 

 


*
لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 8:33 توسط یه نفر