قدیما... یعنی قدیمترها... اون وقتا که یه خورده عجیب تر بودم... اون وقتا که هیچ کس رو به خلوت خودم راه نمی دادم ... اون وقتا که برای همه یه علامت سوال بزرگ بودم... اون وقتا... هیچ وقت هیچی از دلم بیرون نمی رفت... هیچ کس نمی دونست که اینجا ]توی دلم[ چه خبره... خیلی ها بودن که خودشون رو میکشتن تا از زیر زبونم یه کلمه حرف بکشن ولی نچ... نمیشد... ولی الان یه مدتیه ... شاید یه سال... که خیلی جلف شدم... دلم رو گذاشتم توی دهنم... تا دهنم رو باز میکنم همه میبیننش... دلم رو میگم... بعضی وقتا توی خلوتهام، توی تنهایی های آخر شبم، توی سکوت تاریکم به خودم فحش میدم... قبلاً بهم میگفتن ...... ولی الان ... الان دیگه هیچ کس بهم نمیگه دیوونه... برعکس... همه فکر میکنن معقول شدم... آره دیگه. بایدم اینجوری فکر کنن... معقول شدم دیگه... اصلاً توی این خراب شده همینجوریه... آدم معقول کسیه که روزی دو بار اصلاح میکنه... بوی تند عطر میده... وقتی براش جک تعریف میکنن فقط یه نیشخند میزنه و وقتی که یه فیلم گریه دار میبینه و مثلا اندوهگین میشه، پیشونیش رو بین دو انگشت شست و اشاره اش میگیره... کسی که همه چیزش منظمه... زیر بارون چتر دستش میگیره... آره... توی این خراب شده اگر ماشینت رینگ اسپورت داشته باشه اصلا آدم معقولی نیستی اگر سیگار بکشی اصلا آدم جا افتاده ای به حساب نمیای ولی اگر پیپ دست بگیری همه با حسرت بهت نگاه میکنن... اگه دلت بخواد تو جيگري كنار دريا جیگر بخوری همه میگن عمله ای ولی اگه همون جیگر رو بری هتل بخوری همه دنبالت میان... ]این رو همین چند وقت پیش به یه نفر دیگه میگفتم[... میگفت: «همیشه راه برگشت هست... فقط فرصت میخواد... » و من به فرصت های از دست رفته فکر میکردم... امشب خیلی دلم پره... ولی... میخوام آروم بشم... امروز که توی خیابون توی خنگی های خودم غرق شده بودم به خودم قول دادم که ساکت بشم... حتی اینجا... توی وبلاگ... از این به بعد فقط میخوام حکمت بگم... چیه؟ خنده داره مگه؟ از خودم که نمیگم... چیزهایی رو که این ور و اون ور میشنوم یا میبینم یا حس میکنم میخوام براتون بگم... دیگه... دیگه همین... باید ساکت شم... باید خودم بشم... باید پوست بندازم... مثل ... مثل... کدوم حیوون بود که میچسبید به درخت و بعد پوست مینداخت؟... مثل اون میخوام بشم...
وقتایی که حال امروز رو دارم همه چیز توی ذهنم قاطی میشه... راه میرم و واژه های مختلف رو بلند بلند با خودم تکرار میکنم... این واژه ها خیلی عجیب و غریب هستن... البته همه شون هم واژه نیستن... بعضی هاشون جمله هستن.... آره اینو میگفتم که این واژه ها و عبارتها خیلی عجیب و غریب هستن... مثلا اسم یه فیلم... اسم یه کتاب... یه خط از یه شعر... اسم یه رستوران... یه تیکه از یه آهنگ... یه اسم... امروز هم اینجوری بودم.... اصلا چرا امروز اینجوری شدم؟