خاكي و خوني از فوتبال بر مي گشتم . فوتبال كه چه عرض كنم جنگ گلادياتورها .ببين كي سر خيابون نشسته؟!! . قبلا هم مي امد اينجا براي دست فروشي اما مدتي نيومده بود. مي گفتن ديوانه است .اما من فكر نمي كنم . مستقيم رفتم طرفش!همه اي نرگسای پلاسیده بارون خورده اش رو به زور خواهش و تمنا هزار تومن خریدم. مثل هميشه بود معصوم و ساده . دست كرد تو جیب باروني اش و پاکت سیگارش در آورد ...
گفتم :سيگار نكش خوب نيست .سرطان ميگيري ها ؟
با همون چهره معصومش نگاهم كرد و گفت : ميدوني لذت شنیدن صدای سوختن توتون آرومم مي كنه ...
يخ كردم .يعني چي ارومم مي كنه ؟ يعني اينها هم مي فهمن ؟ شايد ديوانه نباشه ؟!شايد ! شايد
باز پرسيد : خیلی وقته که اینطرفا نیومدی كجا بودي ؟
گفتم:تو نبودي من كه خونه مون اينجاست .
يه خورد فكر كرد و گفت : من ، اره من نبودم ، گم شده بودم، یه جایی ....
گفت: چقدر عوض شدی... صدات چرا گرفته؟ برق چشمات کجا رفتن؟
خنديدم و گفتم: برق چشمام !!! اي ناقلا چشم حيظي ها ! چشم هاي من براي همه برق نمي زنه !!!
سرخ و سفيد شد گفت : نه من عاشق مردها كه نميشم . همين جوري گفتم .
نتونستم جلو خودم بگيرم قهقهه بلندي زدم و اون هم با من خنديد .
خندهاش رو يك دفعه قطع كرد و گفت: یادته قرار بود کمکم کنی فکر کنم... بخونم... بنویسم؟!
تو عالم ديگه اي بودم و داشتم به حرفهاش فكر ميكردم ...
با تو هستم كجايي ؟ و باز تكرار كرد یادته قرار بود کمکم کنی فکر کنم... بخونم... بنویسم؟!
نمي دونستم چي بگم . كم اورده بودم جلوش حرف رو عوض كردم ، بيا ! بيا سوار شو يه دوري بزنيم وقت براي فكر كردن زياده . سوار شد و شروع كرد به زير لب اواز خوندن . باد سرد تو صورتش مي خورد و خودش پشت من قايم مي كرد اما خيلي داشت لذت مي برد. بهم گفت يواش برو مي خوام يه چیزي كه نوشتم برات بخونم .
يواش كردم .
شروع كرد .
گوش کن... صفحات زندگی انسان مثل کاغذهای سفیدی هستن که روبروت روی میز گذاشته و هر چی که فکر میکنی نمیتونی چیز ارزشمندی توش بنویسی... اصلاً چرا چیز ارزشمند؟! هیچ چیزی نمیتونی توش بنویسی!!! همه چیز همینقدر ساده است و رنج آور! تا اینکه قلم خودش راه میفته... و از اونجاست که دیگه کاغذ سفید نیست... زندگی خالی نیست... آره... از اونجاست که قصه شروع میشه!!! 
اي خدا شايد اون اداي ديوانه ها رو در مياره ؟!!
تو همين فكر بود كه سرش اورد بغل گوشم گفت : مي گم رضا ميشه دنياي من هم مثل دنياي تو قشنگ بشه ! خيلي دوست دارم ؟؟!ديگه تو دنياي تو من گم نمي شم !!!!
قهقهه زدم قهقهه بلند . لامذهب تمام هم نمي شد . هر چي مي كردم جلو خودم بگيرم نميشد .
با صداي بلند داد زد : مي خواهم پياده شدم اهاي با تو هستم مي خواهم پياده شم .اهاي .
همونجوري كه مي خنديدم زدم كنار! پياده شد تو چشمام نگاه مي كرد . اولين قطره اشكش رو ديدم كه گونه اش سرازير شد . دومي ! سومي و چهارمي اون داشت گريه مي كرد .
رو بهم كرد گفت من رو مسخره ميكني نه و من همچنان مي خنديدم . پشت بهم داد رفت و همين جور كه مي رفت فحش مي داد:
كثافت ، احمق ،و......
و من مي خنديدم . دنياي من !!!دنياي من !!!