واقعیت بزرگ همینه... همین که من و تو درگیرش هستیم... همین بی ثباتی... همین گیجی و سردرگمی... اگر بخوام از چیزهایی حرف بزنم که مدتهاست فراموششون کردم شاید بهم بخندی... شاید اونقدر مصنوعی باشه که حتی زحمت گوش دادن هم بخودت ندی... ولی واقعیت همینه...
روزهایی بود که همه چیز خوب بود... روزهایی که دلایل زیادی وجود داشت برای لذت بردن از زندگی... دوستان با ارزش زیادی برای صحبت کردن... برای فیلم دیدن... برای قدم زدن... ولی... این روزها...
آره... قبول دارم... من بیش از حد ترسناک شدم... بیش از حد گم شدم... یادمه یه روزایی بود که عاشق یه نگاه بودم... بدبخت یه برگ زرد خیس پاییزی که روی زمین افتاده... دیوونه یه لذت نچشیده... ولی... دیگه نیست... توی این دنیا همه چیز ترسناک شده... همه چیز وابسته است به نسبیت...
بعضی وقتا ترجیح میدم هیچی نگم... بعضی وقتا دلم میخواد زندگی رو ول کنم و برم... ولی دیگه حسش نیست... دیگه هیچ لذت نچشیده ای نیست... میخوای باور کن میخوای نکن...
دلم میخواد مثل این کلیپای صد تا یه غاز ایرانی، نصفه شب... تنها... کنار دریا... پشت یه پیانوی بزرگ مشکی براق بشینم و با فشار دادن تک تک کلیدها دریا دریا اشک بریزم...
میدونی چیه؟... از گذشته ها هیچی به خاطرم نمیاد... هر چقدر به این توده ی مارپیچ کرم رنگ فشار میارم هیچ اتفاقی نمی افته... گاهی اوقات واقعاً میترسم... از اینکه نکنه این همون پیری ای باشه که همیشه همه درباره اش حرف میزدن!... نکنه این شک، این فرار، این سردرگمی، همین یه قرون دو زار باقی مونده ته دلم رو هم بخشکونه!
و... در این بین همه امید دارند که من امید ِ نا امیدیهای زندگی ِ بی امیدشون بشم!!!
بسه دیگه... روشنش کن... میخوام این فیلم آخری رو با تو ببینم... این لحظه مقدسه... اصلا من هیچوقت نفهمیدم که چرا همه چیزهای مقدس باید اونقدر بزرگ و ابدی باشن که دست هیچ بنی بشری بهشون نرسه... بله... فرهنگ اسلامی و تعلیمات دینی سوم دبیرستان... ما مثل ماهی هستیم در درون دریا... دریا محاط است و ما محیط... و تسلط محیط بر محاط ممکن نیست الی یوم القیامه!
آره ... ازم نخواه که از چیزهایی که سالهاست فراموششون کردم باهات حرف بزنم...
ای کاش حداقل میدونستم که اینها رو برای کی مینویسم!!!