تبليغاتX
معصوم
و بدانيم اگر كرم نبود بعضي‌ها چيزي كم داشتند!

مثل هميشه از سرويس اداره جا موندم . و بازهم مثل هميشه موتورم بنزين نداشت .   

سوار اتوبوس که شدم، آرزو کردم که ای کاش بارون بباره... هوا گرم بودو يه كمي  هم ابري . زانوهام رو بالا آورده بودم و گذاشته بودم رو لبه صندلی جلويی و سرمو تکيه داده بودم به شيشه... نميدونم چرا از اين حالت خوشم مياد...  وقتايی که  دلمه يه جوريه... انگار که وقتی اينجوری ميشنيم اون يه جوريش  رو بيشتر احساس می کنم...  

زل زده بودم به خيابون... به خيابونی که مثل توی داستانا سنگفرش مسی نداشت، حتی خطوط ممتد و موازی هم نداشت... فقط چاله چوله... تو خيابونای اين خراب شده تنها چيزی که ميشه بهش زل زد چاله و چوله است ... به چي فكر ميكردم آره... بعضی وقتا از فرط تشنگی دلت میخواد سر بزاری به بیابون... نه... حرف عجیبی نیست... باور کن عجیب نیست... بعضی وقتا فقط دلت میخواد تموم شی... ساکت... ساکن... صامت....................  دلت میخواد که هیچ کس نباشه... هیچ کس... (حالا چقدر هم هستن که تو مثلا دلت میخواد نباشن!!!!)... آره... یه وقتایی حتی خودت رو هم نمیخوای... همونجاست که میگی: دیگه بسه... شاید همینجا آخرش باشه... همه چیز میریزه... مثل بارون تیر (یا شایدم تیغ)... میریزه و زخم میزنه... و میباره و میباره و میباره... ولی فقط تیغ... هر دری رو که باز میکنی آتش میبینی... توی هر چشمه ای یه مار چنبره زده... گوشه هر خیابونی یه ماده سگ گر خوابیده... توی هر جوی آبی یه گربه سیاه نشسته و زل زده توی چشمات... همه چیز همین جوریه... اینجور وقتا دلت میخواد فریاد بزنی... دلت میخواد همه وجودت رو بریزی بیرون و گريه كني ... ولی کجا؟؟؟؟

دلت ميخواد گريه كني... بازهم  ولي... تو يه مردي... مرد كه گريه نميكنه... مثل بچگيا... يادت نيست؟ زمين كه مي‌خوردي... مامان چي مي‌گفت؟ مرد كه گريه نمي‌كنه... خوب... ولي هر چي باشه مرد هم يه جاهايي ميبره... مياد... از انتهاي وجودت... از اون تهِ ته ... يه بغض كوچيك مثل يه موج شروع ميكنه به حركت... مياد و مياد و مياد... وقتي ميرسه لب ساحل... اونقدر بزرگ شده كه ميتونه صخره‌ها رو خورد كنه... ولي خوب.... بايد خفه‌ش كني... بايد موج شكن بزاري...

 كاشكي هنوز بچه بودم....

 ديشب دلم گرفته بود... رفتم كنار آسمون... فرياد زدم يا تو بيا!!!... يا منو پيشت برسون(اين كلمه اخري فكر كنم جدي نگفتم . چون من از مرگ می ترسم همان قدر که ادعا میکنم نمی ترسم   )

 پ.ن:نستالوژیک رو نمیدونم چه معنی میده و  دلم هم نمیخواهد بدونم  !!!

پ.ن ۲: تو اتوبوس که نشسته بودم نويد(یکی از بچه های وبلاگ نویس)رو دیدم . بچه خوبیه و  یه حس خاص!



لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 4:20 توسط یه نفر

مرگ يك دوست ، گذشتن از پي هم روزهاي عمرم ، مترسك هاي اطرافم ،‌سلام هاي منظور دار و مخصوصاً كساني كه ادعا مي كنند ان چيزي كه نيستند وادارم كرد كه به خانه اش پناه بياورم . من واقعا ترسيده ام واشوبي درونم به پاست .

همه برايم ناراحتند . چرا؟ نميدانم ! من فقط بي اختيار مي خندم . همين !

حالم بد بود اما نه اينقدر كه اينها فكر مي كردند. يكي مي گفت اينهمه ارزش نداشت يكي مي گفت : ول كن خوش به حال اون كه رفت خودت را  روبراه كن .

نور از میان پرده قرمز  خانه اش   روی دستم افتاد... نگاهی به آسمان کردم! خندیدم. مطمئن بودم. هر وقت می خواستی کسی را ببری آسمان این رنگی می شد و شاید کمی غمگین. خندیدم...

همه  می گریستند و من... می خندیدم.

اعصابم در اختيار خودم نبود داد زدم اهاي خدا دوره آخر الزمان است و تو فقط آدم هایت را  می بری! آدمی مثل ......!!

بی آن که بدانم چه چیز می خواهم آمدم در خانه ات را كوبيدم و  دست خالی هم رفتم. ندادی. خودت را ندادی... نداشتم.... نداشتم که ندادی...


تنهایم مگذار که تنها می شود. دلم گفت . تن ها تنهایم گذاشتند. و فقط تو... برایم ماندی! تن ها را نمی خواهم و فقط خودت. تنهایی را هم نمی خواهم!


صدایت را شنیدم. لالایی ات را می گویم. فهمیدم هنوز هم کمی به يادم هستي .. هم شنیدم و هم نشنیدم. خوابم کردی و خوابم... و بعد بیدار! لالایی ات زیبا بودو شنیدم و نشنیدم! باز برایم بخوان!


من نبودم. باز می گویم! من نبودم. باید خود می بودم. باید با تو می بودم. نبودم...
می خواستی ثابت کنی! مهمانی که به زور وارد خانه می شود..... ولی تو که خیلی کریم بودی! شاید هم دادی و گم کردم. تنهایم مگذار و کمک کن تا پیدایش کنم! پیدایت کنم!

راست می گفت... دلی که پر از خط خطی ها باشد. جایی برای نوشتن نمی ماند. باید دل را صاف   می کردم و خط خطی ها را پاک. شاید آن وقت نظر می کردی.

برای جدا کردن طلا از سنگ داغش می کنند. آتشش می زنند و حرارت می دهند. من حاظرم. بسوزانم. داغم کن. ناخالصی هایم را جدا کن!

من خودش را می خواستم نه دنیایش را!

 

 


*
لينك ثابت نوشته شده در شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 11:46 توسط یه نفر

 

ديروز تنها دوستم كه تمام و شايد بيشترين خاطراتم با او بود به خاك سپرديمش . در يك سانحه رانندگي از بين رفت.

چقدر  اشكم سردست . زرد و گس است و گوشه چشم آدم را خیس می کند !

نميدانم چرا فكر ميكنم زنگ مي زند . باید به صدای پشت خط  می گفتم که ملال آور ترین دل تنگی زندگی ام وقتی است که می دانم در حضور ویا  عدم حضور آدم های دوست داشتنی اطرافم به یک اندازه دل تنگشان هستم و این هیچ ربطی به بعد  زمان و مکان ندارد  و هیچ وقت هم از بین نمی رود حتی اگر تمام حواسم را به کار بگیرم : با دست هایم لمس کنم ، با چشمانم خیره شوم ، بگویم و بشنوم و بوی آن مرگ  لعنتی که دنیای من را به هم ریخته ،  

حتی اگر هیچ کدام این ها نباشند و تنها کلمه ها بمانند برای من که از پشت سیم رابطه تبدیل به گلایه   می شوند ، باز هم دل تنگم . و این دل تنگی هرگز روتوش نمی شود . مثل یک لکه ی پاک نشدنی است بر روی عکس روزهای من ... عکس روزهای من ...

ديروز روزي بود كه من كفر گفتم . ديروز روزي بود كه وقتي تن بي جانش را درون قبر مي  گذاشتن  به هيچ چيز جز خاطراتمان فكر نمي كردم .

لعنت بر اين كلمات . . لعنت .

حس ميكنم ديگه چيزي نتوانم بنويسم .

و من تمام شدم!!



لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 23:57 توسط یه نفر