تبليغاتX
معصوم
و بدانيم اگر كرم نبود بعضي‌ها چيزي كم داشتند!

 

هم تو مي داني و هم من .

من واژه ها را به بازي گرفته ام و هر روز و شب انها را مثل يك پازل جابه جا ميكنم تا ذهنم را بيرون بريزم و اگر ياري كنند مسكني باشند تنها براي لحظه اي ارام تر شدنم...

اما روزگارهم منرا به بازي گرفته است و منرا انطور كه ميخواهد تكان ميدهد در اين صفحه بازيچه.....دلش بخواهد پازل لبهايم را جا به جا ميگذارد تا جاي لبخند... تلخي بنشيند بروي ان.....گاهي دلش ميخواهد عروسك وجود من روي پازل ايستاده نقش بازي كند و گاهي شيطنتش ميگيرد و ميخواهد زانوهايم را خم شده در صفحه بگذارد تا زانو زدنم را هم ببيند....اگر بازيش بگيرد بدش نميايد تمام قامت من را جابه جا بچيند...انطور كه به جاي واژه انسان چيزي پراكنده باشم!!!مثل يك قوم پراكنده در زمان....اعضاي ادمیزاده را همگي داريم اما انها سر جاي خود قرار نگرفته اند!!!

قلب ما روي اين پازل انگار سر جايش نيست....و براي همين است كه اينروزها كسي مهرباني را نميشناسد....لبها به جاي گفتن شاد باشها انگار كف پاها قرار گرفته اند و له ميشوند زير سنگيني سكوت و سكون!!! روي پازل اين روزگار بي رحم همه اشكال انساني جا به جا قرار گرفته است تا ادم قرن صنعتي تهي باشد از هر چه ذات مقدس و انسانیت است!!!

در اين بازي چطور ميتوان از سر انجام و سرنوشت گريخت و از حجم اين پازل بد شكل بيرون امد و پرواز كرد....شبي اگر بتوانم پاهايم را سر جايشان ميگذارم و فرار را بر قرار ترجيح ميدهم و خود را از سردي اين بازي بيرون  مياورم!!!!ولي مگر ميشود از سرنوشت مختوم انسانها گريخت!!! و ايا ميشود روياي يك پرنده را اواز كرد و در شبي ساکن از اندوه فاصله گرفت و بسوي دشتهاي بي ادم پرواز كرد!!!!نميدانم....

هميشه  فكر ميكنم كه چرا ميان اين همه ادم كه عادت دارند تكراريها را دوباره تكرار كنند من اينجا تنها جا مانده ام....و هزار اندوه مانده بر دل كه درد مشترك است و نه خودخواهيهاي من!!!!

و اين عجيب است كه همه روزهاي كودكي و بلوغ را بياد مياورم ولي نميشناسمشان ديگر...و امروز خودم را نيز گم كرده ام....كيف مدرسه ام را گم كرده ام...

 همه انروزها را گم كرده ام....

 همه دستنوشته هايم را كه روزي خوشبو بودند و امروز بوي تكرار ميدهند!!! همه را در بازي سرنوشت از كف داده ام.....نوجوان سركش ديروز...امروز مرديست كه دستهايش را در جيبش كرده است وعينكش را بالا و پائين مي كند ..و نگاه ميكند به هر سو تا لااقل بفهمد  كه كجا و چگونه همه شاديهايش را بخشيد . و به امید فرداي بهتره است .

 

 


*
لينك ثابت نوشته شده در شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 8:28 توسط یه نفر