تبليغاتX
معصوم
و بدانيم اگر كرم نبود بعضي‌ها چيزي كم داشتند!

هميشه سعي مي كنم  از كسي كه نمي شناسم دوري كنم اما انها مرا در گير خود        مي كنند و  من چاره اي ندارم ....

 بيشتر اوقات شبها به كارهاي كه در طول روز انجام داده ام فكر ميكنم .سكوت همه جا را گرفته است و  وقت خوبيست براي فكر...براي نوشتن  باقيمانده افكارم... ميز تحريرم چقدر كهنه است !!!نميدانم چرا دلم نميخواهد انرا با ميز بهتري تعويض كنم...روي همين ميز قديمي بود كه من مشق مينوشتم و به دبستان  ميرفتم...ميبيني چقدر سال است كه اين ميز وفادار تر از هر كسي تنهايم نگذاشته  است!!!...وقتي چشمم روي صفحات مرورگر و وبلاگ دوستان به ظاهر مجازي ام  خشك و خسته ميشود به روبرو  نگاه ميكنم!!!يك تنگ بزرگ ماهي و يك ماهي قرمز كه از عيد سال تا حالا نگه اش داشتم ،همه دلخوشي و دلمشغولي من...با من حرف نميزنند ولي وقتي مرا ميبينند به طرفم دستم مي ايد  و غذا مي خواهد...اسمش دنياست !حيوان معصوم و زيبا...انرا را بيشتر از ادمها دوست دارم!!!اگر چه ادمهاي واقعي را هم بيش از خود دوست داشته ام!!!..من هميشه هواي خودم را تنفس كرده ام!!! و همه اين تنهائيهاي  رخوت انگيزم را به دوش گرفته ام تا روزي در هواي خوشتري چيزي بنويسم...جائي بروم...عكسي بگيرم!!!اطرافم چيزي جز بيهودگي و تكرار را در خود ندارد...و ادمهائيكه من نوع رفتارشان را درك نميكنم و حرفهايشان را نميفهمم...همه تقليد ميكنند...در همه چيز سعي ميكنند خود نباشند و هم رنگ جماعت باشند...نميدانم چرا من نميتوانم!!! چيزي نيست كه به تازگي اسيرش شده باشم...تا ياد دارم ساز من مخالف اين سازهاي بد صدا بوده است و همه انزوايم را از همين كنار كشيدن ها  دارم و همرنگ جماعت نبودنها!!!وقتي از اينهمه تضاد و اشفتگي به تنگ ميايم  راهي جز نشستن در درونم را نميبينم!!!دور از هر چيز و از هر ساز مخالفي و دور از همه مترسكها...به قول مصطفي دوستم ..كاري با كار اين غافله ندارم!!!!

در اين مدار بسته و در تاريكي اطراف تنها ان دريچه مرموز مرا متوجه خود ميسازد!!! همان دري كه ميگويند اگر باز شود همه فضاي رخوت انگيز را بوي خوشي  و نسيم خوشبوئي پر ميكند كه ادم را دوباره زنده ميكند!!!وقتي از ان دريچه حرف  ميزنم و مينويسم به خود ميايم و ميبينم دقايقي اينگار در چهار ديواري اتاق نبوده ام....انقدر عجيب است كه گفتنش هم مرا بيرون ميكشد!!!انرا ميبينم...احساس ميكنم...من روز و شب را اگرچه تكرارست و چيزي ندارد كه ارامم كند تنها با نگاه كردن به ان دريچه ميگذرانم!!! شب ديگري هم ميگذرد...مثل همه شبها...و همچنان دچار تكرارها مي مانم و اگر حوصله اي باشد مينويسم تا شايد روزگاري بيايد كه ارزش ادمها اينچنين حقير و بي مقدار نباشد!!!فراموش  كرده ايم كه روزگاري انسان بوديم و نه سنگ و اهن و رخوت!!!بايد دوباره بياد  بياوريم كه دست ما براي دستگيريست و چشمهاي ما براي عاطفه كاشتن!!! و اگر فرصتي به ما دادند تنها براي عشق ورزيدن بود نه چيز ديگري...


*
لينك ثابت نوشته شده در شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 8:51 توسط یه نفر

نميدانم كه جنس زمان از چيست!!! كه يك روز مرا خوب مي داني و يك روز خود خواه و ديوانه!!! با توام!! نميدانم انروز كه به دنيا امدم اطرافم را چگونه احساس ميكردم....انروز كه حرف زدن را اموختم....انروز كه يادم دادند دست به اتش نزنم داغ است...ان روز كه تازه داشتم روي پاها ايستادن را تجربه ميكردم....انروز كه نميدانم كي بود با كيف مدرسه به كلاس اول دبستان فرستادنم....انروز كه نوشتن را اموختم و خواندن را....انروز كه كم كم چشمانم داشتند ميديدند حقايقي را كه نا ملموس بودند!!!انروز كه بزرگتر ميشدم و به كلاس بالاتر هدايتم ميكردند....انروز كه فهميدم پشت لبم سبز شده است...انروز كه صورتم مردانه شده بود و مو در اورده بودم!!!آنروز كه دانشگاه قبول شدم ... انروز كه براي اولين بار به سر كاري رفتم...انروز كه از شدت اندوه محيطهاي شلوغ و پر دوز و كلك  كاريم عجيب گريستم...انروز كه چشمانم در چشمي ماند و مانوس شد....انروز كه عاشق شدم...انروز كه براي زندگي كاخ ارزو ساختم....انروز كه فهميدم عشقم را ميبرند...انروز كه ديگر كنارم نيامد...انروز كه شكستم و بيمار شدم...انروز كه بيزار شدم....انروز كه غمي داشتم غمناك و عجيب...انروز كه خواستم دوباره شروع كنم اما بر زمينم كوفتند...انروز كه سر پر غرورم را پائين انداختم و راه رفتم...انروز كه بي تفاوت شدم....انروز كه دلتنگيهايم را كتاب كردم....انروز كه هر چه از باران سرودم و گفتم نميباريد...انروز كه شعر رهائي سر دادم و كسي نميشنيد...انروز كه از دست ادمها در خود خزيدم...انروز كه هر روزش مثل همديگر بود...و امروز كه هنوز تكرار ميشوم....و امروز كه مي انديشم انهمه از براي چه بود!!!و امروز كه ميبينم باورهايم سرابي بودند...و امروز كه هنوز عاشقانه مردم را نظاره ميكنم...اما كسي نميخواهد كه صادقانه رفتار كنم!!!صادقانه رفتار مي كنم ديوانه ، خودخواه و.. خطابم مي كنند.

من خودخواهم . نمي دانم شايد باشم . اما همين حرف تكانم داد كه بفهمم چه مي خواهم بكنم و چه رفتار داشته باشم .


*
لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 8:48 توسط یه نفر