
باز نمی دانم چه مرگم شده...باز نمی دانم کدام حس مرموز از سوراخ سنبه های دلم وارد شده و دارد از درون قورتم می دهد...حس مسخره ایست....یک حس لزج چسبناک سبز رنگ.....مشمئز کننده است....ولی دارد وادارم می کند همراهش شوم ... دارد به زور همه چیزم را صاحب می شود .....دارد صاحب خانه دلم می شود....
بیرون دارد شرجي می بارد! تابستان هم با ما شوخی اش گرفته... درست مثل لوس بازی هاي نم نم، آنقدر که حتی بوی خاک هم در نمی آید که من با حرص توی ریه هایم بکشمش!!
حس درونم را چطور ميتونم بگويم با اين كلمات ؟!....
بیچاره کلمات.....گاهی فکر می کنم کلماتم زجر می کشند، احساس گناه می کنند از این دورویی شان.....مثل همین حالا!.....صبورانه تحمل می کنند این نقش بازی کردن را...اینکه معنی شان درست همانی نباشد که باید....اینکه به جای کلمات شومی بیایند که باعث می شوند نوشته ام محترمانه جلوه نکند، و تو نبینی و نخوانی آن چیزی را که باید، آن چیزی را که منظور اصلی من است...و اعتماد کنی به وجهه مثبت این کلمات و این جملات دو پهلو...و از سر نادانی ، یا خوش خیالی نخواهی بدانی پشت این کورسوی لرزانی که از کلمات می تراود، چه سیاهی عظیمی مخفی شده است....
*
از این همه حرفهای بی سرو ته من چه استنباطی می کنید؟؟! اینکه قاعدتا من یک دیوانه ام؟ ....ولی این چیزی نبود که این کلمات می خواستند بگویند!!! «من» مجبور شان کردم که معنی خودشان را فراموش کنند....«من» به اجبار بار معنایی شان را ازشان گرفتم...و مگر یک کلمه چقدر می تواند از خود گذشتگی کند؟ .....چقدر می تواند این بار سنگین را روی دوشش نگه دارد؟...چقدر در خلوت خودش باشد و در عوض آن چه نباید باشد و نیست را همه جا عیان کند؟.....مگر این«من» چقدر می تواند روی یک کلمه تسلط داشته باشد؟..اصلا این «من» کیست که یک کلمه برای دستورش ارزش قائل شود؟
یک روز خسته می شود از این تهمت بزرگ... و تف می کند این معنی مسخره را....و خودش را فریاد می زند....
ان موقع ماها رسوا مي شويم ......