تبليغاتX
معصوم
و بدانيم اگر كرم نبود بعضي‌ها چيزي كم داشتند!

خوابم يا بيدار؟ تصوير محو تو با تصوير خودم در آينه به‌هم می‌پيچد و يکی می‌شود، من تو‌اَم انگار، يا تو منی؟


مستم من يا هشيار؟ اين چه زبانی است که به آن با تو حرف می‌زنم ؟ می‌دانم که می‌فهمی و می‌دانی که می‌فهمم؛ عشق زبان مشترک همه‌ی دلهاست. حتی اگر صدايش، خواب برکه‌های آرام را نشکند، اين سکوت این بغض فروخفته ديری است که رازش را بر تو آشکار کرده. چرا می‌گريم من؟ می دانم که شادم از ديدارت، اما چرا گونه‌هايم خيس است؟ چرا نفس‌هايم به شماره افتاده، اين لرزش دست و دل از چيست؟ مگر نه اينکه حضورت آرامش است و رهايی؟

احساس می‌کنم آتش گرفته‌ام، ذوب می‌شوم انگار. احساس می‌کنم ابعاد تنم تغيير می‌کند، پوست می‌ترکانم انگار، وسيع می‌شوم، کوچک می‌شوم، نرم می‌شوم مثل ابر، بال در می‌آورم، ذره ذره می‌شوم، پخش می‌شوم، جاری می‌شوم، من نه منم.

تکه‌تکه‌های بدن مسخ شده‌ام را به هم می‌چسبانی با عشق، دست‌هايت را حس می‌کنم دور تنم، شکل می‌دهی مرا، يک‌پارچه می‌شوم، چه زيبا شده‌ام من. چه زلال است تنم.

اما چرا من از تو فراريم نمي دانم ؟ چرا به تو دروغ مي گويم نمي دانم ؟ فقط ميدانم در ذهن من هستي و تا هميشه خواهي ماند .


*
لينك ثابت نوشته شده در شنبه سی ام تیر 1386ساعت 11:22 توسط یه نفر

 

نهنگ روحم مي خواهد خودكشي كند اما پرستوي قلبم به او مهاجرت را نشان ميدهد ، او نمي داند كه       همه جا آسمان همين رنگ است ولي مي داند كه اگر پرواز كردن را بياموزد رنگ هاي ديگر آسمان قلبش را مي بيند.

من از زندگي چه مي خواهم به سنت در آوردن روزمره  گي زندگي يا از روزمره درآوردن نت زندگي؟  تمام زندگي را در پي كشف حقيقت دويده ام اما حال مي خواهم اين ماراتن پوچي را كنار گذاشته و بجاي حقيقت زيبايي ببينم كاش به جاي قوه تحليل و منطق قوه تخيلم قوي بود تا اگر هم زيبايي نيست خودم زيبايي بيافرينم،اين واقعيت من است من از تلخي حقيقت خسته ام و حتي نتوانسته ام تلخي حقيقتي را كه كشف كرده ام شيرين كنم.

       به نظر من انسان خوشبخت انساني نيست كه به كنه حقيقت رسيده باشد.بلكه انساني است كه در عين تلخي زيبايي بسازد.

اما كدام زيبايي ، زيبايي كه گذشت زمان خاطره اون رو به تارج ببره .

بي قرارم ، هرچه زندگي مرا با خود به جلو مي برد  به مرگ نزديكم مي كند ريزتر به دنيا مي نگرم .        مي خواهم خودم را اذيت نكنم و مثل مردم زندگي ام را بكنم مثل مصطفي"دوستم" مثل خيلي هاي  ديگه اما ذهن مشغولي هاي من پاياني ندارد .

چندي است كتابهاي صادق هدايت را مي خوانم . مي گويند نهيليست است مي گويند زندگي را هيچ          مي شمرد . اما من تا به حال هرچه از اون خوانده ام نشان از پوچي نمي دهد اين نظر من است  . او تنها در اين دنيا گيج و اشفته است و همين او را عذاب  مي دهد شايد متون او كه كلمات مرگ بسيار در آن بكار رفته است نشان از عصبانيت اون از نفهميدن راز دنياست .

پس ادمهاي قبل از ما و در زمان من و  در آينده بوده اند، هستند وخواهند بود كه زار دنيا انها را عذاب     مي داده ، مي دهد و خواهد داد .

حس مي كنم بايد بيشتر از اين چيزي كه دنيا دارد بفهمم اما چطور ........؟

 


*
لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 9:56 توسط یه نفر