
وقتي كه مي نويسم حس مي كنم به اندازه ي تمام كلماتي كه روي كاغذ مي رود بزرگ مي شوم، هر چه سبك تر، بالاتر...
امروز مي نويسم چون نياز دارم به بلوغ، به بزرگ شدن، به بالا رفتن، سبك شدن....
اما كلماتم با من همراه نيستند هرچه قلم بخواهد مي نويسد نه ذهن من
بچه گي چه شيرين بود .چه داشتم جز اعتمادي كه سرشار بود از مستي كودكانه؟! صداقت و پاكي در بين آدم بزرگ ها حماقت و بي ادبي بود و من اين حماقت دوست داشتني را قاب ديوار قلبم داشتم! بد نبود، ولي زندگي ديگري را مي خواستم ! و من دير فهميدم، دير شده است!
كودكي ام رفته بود و من وقتي فهميدم كه دلتنگش شدم. براي هزارمين بار چشم گذاشتم و تا صد شمردم و منتظر بودم كسي صدايم بزند، رضا بيا پيدا كن ما رو !! اما هيچ وقت كودكي را نيافتم! وبازنده ي بازي بودم! و احساس سرد بازنده بودم در مغز استخوانم مي سوخت!
من بزرگ شدم. كم كم و گاه باسرعت!حوادث، هر كدام به نوعي و به شكلي، مرا ساخت!آنگونه كه خود مي خواست و من تنها در اين التهاب فرياد مي زدم و پژواك صداي خودم را در درون قلب خالي ام مي شنيدم.
من حتي رضا هم نبودم، كه رضا واژه ي بزرگي بود براي من!! و تصميم گرفتم اندازه اش شوم كه رضا كوچك شدني نبود و من بزرگ شدني بودم!
اين روزها با كسي درد دل مي كنم و او با من ! من گوش مي دهم .به معجزه اعتقاد داشتم، به رضا شدن، به بلوغ، به رشد...و به منجي!
روز معلم بود چه روز پيش ، شب خواب ديدم براي معلمم كادو نخريدم وكلي تو خواب گريه كردم صبح بيدار شدم و ديدم نه خبري از معلم است نه كتابهاي دبيرستان راهنمايي و نه دبستان و كلي ناراحت شدم و اما گريه نكردم چون ديگه براي رضا زشته !چرا ؟ ولي من گريه كردم ..
همين