پوزخندی بدرقه ی راهم شد ...
افكارم را انتهايي نيست ...!
مشغوليت اين ذهن مغشوش را هم انتهايي نيست ...!
مي نويسم ، مي نويسم ، مي نويسم
نه براي شناساندن خودم به شما ، بلكه براي شناساندن خودم به خودم ...!
من هيچ خود را نمي شنا سم واين عذابم مي دهد .
مدتي است تغيير كرده ام و دليلش را كامل مي دانم اما اين همه تغيير ........
جنگ مي كنم ...!
جنگي كه مي دانم قرباني اش منم ...!
جنگ مي كنم ! با خدا ...! با خدايي كه نمي شناسمش ...! با خدايي كه نزديكترينم هست و نمي شناسمش ...
جنگ مي كنم ...! با اطرافيانم ...! با اطرافياني كه مرا نمي شناسند ...!و نمي خواهند كه بشناسند ...!
شاملو چه زيبا مي گويد كه : با كساني پيوند دار كه پيوندشان به جز حلقه هاي شناسنامه نيست ...!
دارم مي جنگم ...
با اطرافيانم مي جنگم ، آنان نيز مرا از آنگونه مي خواهند كه مطلوبشان است ...! نه آنگونه كه من ام ....!
بايد بجنگم ...!
براي اينكه من مي خواهم خودم باشم براي هميشه
براي اينكه من ، من باشم !
نه نقابي خوشايند ديگران ...!
دلم گرفته ... سخت ...
هستند كساني كه حرفهايم را برايشان بگويم و در انتها پوزخندي بدرقه ي راهم كنند كه ديوانه اي بيش نيستم ...!
مي دانم كه :
خشم شما از اين روست كه من زيبايي را با معيار شما نمي سنجم ، و اين سخت عذابتان مي دهد ..
من فقط مي خواهم خودم باشم همين و همين
گویی درون کلمه های خشن، سرد و بی روح گیر افتاده ام
هرچقدر دست وپا ميزنم كسي دستم نميگيرد
دست دوستی ام را حرفهای عاشقانه پس می زنند
چه بد خط شده است دفتر لحظه های تنهایی من
روزی بود که عشق را با چهره ای سرخ تلفظ می کردیم به لكنت مي افتاديم
و روزی که عشق را با نگاهی سبک تفسیر
روزی که در آرزویش خواهیم بود
و روزی در کمین
لحظه هایی که هیچ مرهمی زخمهای دلت را جز اشک دوا نمی نکند
چه خوبست که گریستن سکوت را بر هم نمی زند
و کسی نیست که به ازای ریختن یک قطره،
سوال پیچت کند
چشمها اما
ناشی تر از آنند که یارای پنهان کردن سرخی دلت را داشته باشند
از همه ديوانه تر ظاهرت است كه بي پرده با ديگران سخن از راز درونت مي كند
زبان با تمام قوا حرف از مرگ ميزند .
نغاب ميزنم حرفهاي عاشقانه مرا مي پذيرند
دروغ ميگويم دستم از مهر چنان مي فشارد انگار سالهاست مي شناسمش
فريب كاري ميكنم دلش را به دلم پيوند مي زند
حال ديگر براي عاشق شدن رخساري برافروخته و زباني لكنت كنان نياز نيست
در اين دوران صداقت يعني يك احمق بودن تمام
من دريافتم
كيفي بر ميدارم درونش وسايل عاشقي مي ريزم
دروغ ، ريا ، تظاهر و....
راهي مي شوم
چه زيبا مي شود دنيا با اين كيف من !!!
..
.
۰
ادامه دادم چه شیرین بود دنیا
به شیرینی یک رویا
به واقعیت که نزدیک شدم این بار رویاهایم به لکنت افتاد
در این دنیا چه باید کرد ن؟؟؟می د انم