به از مدتها و صحيح تر بگويم سالها به افكارم اجازه دادم كه به هر كجا كه ميخواهند، سرك بكشند و يا بهتر از آن، به خواب بروند و با روياها برقصند . در روياهايم صداي تكانم داد :
با توام !
چقدر اين صدا برايم آشنا بود .
برگشتم !
خودم بودم!!!.نه آئينه نبود من بود خود خودم. چقدر شفاف است من مي توانم تا عمق وجودم را ببينم . خيلي برايم جالب بود . ترس عجيبي سراسر وجودم را گرفته بود . مي ترسيدم بله از خودم .
ذهنم را مي بينم مثل يك دفتر املا ء ، تمام شده است. ورقش ميزنم . عجب نمره هاي . بيست ، بيست ،بيست ...
پس هنوز هم ميتوانم دلايل كوچك و سادهاي براي شاد بودن بيابم كه مرا به ادامه دادن اميدوار ميكند. يادم ميآيد هميشه فكر ميكردم اگر زماني به جايي برسم كه بهانههاي كوچك براي خوشي نداشته باشم ، ديگركارم تمام است. از قرار معلوم هنوز اميدي هست!
به پايان دفتر مي رسم . پايانش مثل ابتدايش نيست . املا هاي آن كم كم رو به بدخطي آروده . آخرين صفحه هاي آن فقط يك سري خطهاي در هم برهم بود نميدونم چرا اين جور بود پايان هر صحفه ، نوشته بود ترك تحصيل بهتر است !!!!! دفتر را بستم .
ادامه دارد .........