تبليغاتX
معصوم
و بدانيم اگر كرم نبود بعضي‌ها چيزي كم داشتند!

تلخ وشيرين

 

ذهنم را از تو دور مي كنم  اما بي اختيار    به تو برمي گردد.

لعنت بر اين ذهن

دور شو از از من ، ذهن مرا رها ساز  ،‌چشمهايم ديگر تاب باريدن ندارد !! دلي ديگر ندارم.

چقدر  سخت است در ياد تو نبودن.

بگذار لحظاتي نيز به هيچ چيز فكر نكنم .بايد التماس كنم .

كاش مي دانستم كه جادوي چشمان تو تا به كي دلم مرا عذاب خواهد داد .

چه عذاب شيريني .

 اما امروز كه خود را گرفتار تو مي دانم از همين اسارت لذت مي برم.

مرگ بر آزادي

و با ياد تو خوشم و هيچ نگران از دست دادن جواني ام نيستم.

بگذر جواني بگذر! 

آرزو مي كنم كه هميشه همين گونه باشم تا روزی که؛ ديگر احساس را ؛ با تن سرد خاك قسمت كنم و هم آغوش با او در انتظار تو در آن سوي اميد بنشينم.

آري دوستت دارم و عاشقانه مي خواهم كه بهترين فنا را با ياد تو  احساس كنم.

چه ارزشي دارد كه بي تو باشم اما زنده باشم؛ نه هرگز نخواسته ام و تا روزي كه اينگونه در افكارم باشي همين است سر مشق درس هاي دلم.

واي چه روان شاعري مي كنم در ياد تو.

ذهنم در هم پيچيده است .

ذهن مشغولي خودم را نيز دوست دارم چون بخاطر توست .   

 مي خواهم كه با تو باشم. عاشقانه تر از هميشه ولي چگونه ؟ نمي دانم !

يك قسم و تمام

به سكوتم  سوگند:

گر مرا ایمان عشق تو شود

دنیایی خواهم ساخت که در آن به پرواز در آئیم.

پرواز را بخاطر بسپار، پرنده مردني است .

 

 



لينك ثابت نوشته شده در شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 4:21 توسط یه نفر