تبليغاتX
معصوم
و بدانيم اگر كرم نبود بعضي‌ها چيزي كم داشتند!

مدتهاست كه نديدمت! يعني هيچ وقت نخواستم به خودم اجازه بدم كه ببيمنت  چون قدرت درك شما را ندارم

آري منظورم خيال است

مدتهاست كه در انتظار ديدنت لحظه ها رو يكي يكي مي سوزانم و لگد مالشون ميكنم

مدتهاست كه واژهايي رو كه قرار بود مدتها پيش بگم حالا داره از دهان بيرون مياد البته فقط اين واژه ها براي دل خودم می گم چون همچنان بر افكار پوچ خودم ايستاده ام

غرور اين حس عجيب اين اين حس لعنتي 

تو من  را  اون طور مي بيني كه من مي گويم نه ان چيزي كه من مي خواهم باشم

به جملات من فكر نكن  چون بي غرض هيچ هستند

همون جور كه من نشناختم و نكردم و نساختم

دل من، مي خواهم بسازمت مي خواهم ازدست رفتنت را شاهد نباشم چون واقعا ديگر نميتوانم

خيلي وقته براي ديدنت لحظه ها رو به آتش مي كشم كه شايد بتونم  دقيقه اي را راحت  در كنارت بنشينم نگاهت كنم و شايد.....

نميدونم چگونه از فاصله بين من و خودت به تو  نگاه كنم نگاهی نه از روي آشنايي نه از روي هوس نه از روي عادت بلكه ازروي عشق

هميشه از من دليل مي خواهي  براي عشق و من ندارم .

شرمندات هستم كاش كه من من نبودم تا مي توانستم به راحتي حرف دلم را بزنم وبگويم كه براي عشق واژه را خسته نكينم  و همچنان براي بودنت نه بعنوان رهگذر زندگي من بلكه يه شانه براي كمك دادن به من ارزو مي كنم شاد باشي 

 

ما همه فنا شدني هستيم

شايد قد نداد ، عمر  رو ميگم كه بخواهم خوب بشناسمت اما شايد زبان را به عرصه تكاپو دعوت كنم كه بتوانم دل را تا دانه دانه هاي عمقش به سخن اورم .

يه گله و شايد يك كفر:  

خدواندا من به تو گله دارم چرا زبان بايد بيانگر يك دل باشد

چشم در چشم تو  بگويم دوستت دارم نمي توانم چون مغرورم  چون گناه كارم و يك گناه كار حق نداره عشق بورزه

اي كاش ....................

بسه ديگه بسه


*
لينك ثابت نوشته شده در شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 21:22 توسط یه نفر

کودکی اوج انسانیت است !

کسی می داند من چه می گویم !

 چون نمی گویم ...یعنی مثل آدم نمی گویم ! چقدر این نقاب ها بر من سنگینی می کنند و تو چه مشتاقانه با نگاهت نقابی جدید به چهره ام هدیه می دهی !چون تو فكر مي كني من كس ديگرم

وای وای وای............ ! وای از آن روزها از آن لحظه ها ! چه شد ! چه گذشت ... چه می شود ؟؟؟؟ دلم      می خواد بگم . دلم می خواد بگم ....... کم نیست اگر باشد برایم سنگین است !

کاش می فهمیدی ! کاش کمک می کردی . اصلا ْ چرا این ها رو این جا می گم ؟ که تو بیای چی بگی ؟ ذره ذره , ذرات وجودم از هم گسیخته می شوند  و چشم هایم چه حسرت آور در نگاهم گم می شوند ...       کی می داند ! دوست دانشگاهي ام  می پرسد رضا  این روزها گرفته ای .. اما تو نه !

این جا , این روزها که هزار کس هزار درد دارد ..... شرمم باد ! که دردی هر چند سنگین را فغان            می زنم .......

 روزهای عشق شرق و غرب گذشت ... ! چقدر خودم را از دوست داشتن و عشق خالی دیدم . جای احساس را در دستانم خالی دیدم تا  بگیرمش یا تقدیمش کنم . دروغ نگویم وجود من این روزها جز با رویاهایی که خیلی شیرین بود پر نشد ... در خیال می شود به همه جا سرک کشید. به همه کس رسید . مزیتش این است در رویا برای به دست آوردن تجربه چیزی از دست نمی دهی !

از خیال که بیرون می آیم , می ترسم ! می بینم که این جا دل زیاد است و عشق کم ! می خواستم از عشق زیاد بگویم ... بگویم همه ی احساس را در عشق می بینم و دوست داشتن و هوس را تنها جزیی از آن...!

سهراب , پشت هیچستان است و من در خود آن . تر جیح می دهم چینی نازک تنهاییم پایدار باشد تا این که صدای پای رهگذری , زود گذر به لرزه اش بیندازد یا خود رهگذری باشم...!

و من همچنان از واقعيت مي ترسم مثل همون كودكي كه وقتي معلم نمره املاء ها رو مي خوند دستم رو تو گوشم مي كردم تا نشنوم.

در آخر

و هيچ معصومي به فكر.........؟.......... نيست !!!

 

 


*
لينك ثابت نوشته شده در شنبه ششم آبان 1385ساعت 1:34 توسط یه نفر