امشب هم باید بنویسم
هر شب مینویسم
هر شب واژهايي رو مینویسم که دلم میخواست روبروش مي گفتم
تنها گوش شنوا برای اینهمه دلتنگی های من نوشتنه .
میدونی امروز به چی فکر میکردم ؟
به اینکه من کجای زندگی رو مشکل دارم که همیشه باید کم بیارم ؟
داشتم فکر میکردم که زمونه چه بازیهایی که با من نکرده .
انگار بهتر از من کسی رو گیر نیاورده .
یک روز از این زمونه شکایت میکنم .
اما به کی؟
به کسی که خودش سرنوشت مارو مینویسه ؟
بهش چی بگم ؟ مگه خودش نمیبینه ؟ مگه خودش نخواسته که من همبازی بازی های روزگار باشم ؟
شاید میخواد اینطوری منو محکمتر کنه .
شاید اینها همش یه خوابه
یه بازیه
باید طاقت بیارم مگه نه ؟
وقتی آدمها منو فریب میدند چرا من خود فریبی نکنم ؟
آره باید زنده باشم و زندگی کنم با همه سختی ها و مشکلاتی که دور و برم رو پر کرده .
خوب که نگاه میکنم میبینم جز تنهایی هیچ رفیقی برام نمونده .
بازم معرفت تنهایی که یک لحظه تنهام نمیزاره .
میدونی !
اما نه !
چرا تنها ؟
وقتی اینهمه خاطره خوش دارم ، وقتی اینهمه چیزها ازش دارم که میتونم با یاد اوریش لبخند بزنم ، وقتی هنوز پام روی سجاده که میرسه دعای خیری براش دارم ، وقتی هنوز انقدر دوسش دارم که اول و قبل از هرچیز برای اون دعای خیر و خوشبختی بکنم ، پس هنوز هستم .
وقتی هنوز تا اسمش رو می برم اشک توی چشمام بی طاقت میشه پس هنوز هست و هستم .
آره !
آه ! خدایا چقدر حس خوبی دارم .
فکر میکنم حالا که منو برای همدم بودن با تنهایی انتخاب کردی پس باید همدم خوبی براش باشم . دوست ندارم کسی تنها بمونه حتی تنهایی . آخه خوب میفهمم که تنهایی چه دردیه .
تازه توی تنهایی هام بهتر میتونم حرفامو بهش بزنم . چون دیگه توی تنهایی هام وقتی میخوام دوستت دارم بهش بگم دیگه سرخ و سفید نمیشم و راحت میتونم اشکای پشت پرده رو بریزم زمین .
خدایا : من چقدر خوشبختم .
