تبليغاتX
معصوم
و بدانيم اگر كرم نبود بعضي‌ها چيزي كم داشتند!

امشب هم باید بنویسم

هر شب مینویسم

هر شب واژهايي  رو مینویسم که دلم میخواست روبروش مي گفتم

تنها گوش شنوا برای اینهمه دلتنگی های من نوشتنه .

میدونی امروز به چی فکر میکردم ؟

به اینکه من کجای زندگی رو مشکل دارم که همیشه باید کم بیارم ؟

داشتم فکر میکردم که زمونه چه بازیهایی که با من نکرده .

انگار بهتر از من کسی رو گیر نیاورده .

یک روز از این زمونه شکایت میکنم .

اما به کی؟

به کسی که خودش سرنوشت مارو مینویسه ؟

بهش چی بگم ؟ مگه خودش نمیبینه ؟ مگه خودش نخواسته که من همبازی بازی های روزگار باشم ؟

شاید میخواد اینطوری منو محکمتر کنه .

شاید اینها همش یه خوابه

یه بازیه

باید طاقت بیارم مگه نه ؟

وقتی آدمها منو فریب میدند چرا من خود فریبی نکنم ؟

آره باید زنده باشم و زندگی کنم با همه سختی ها و مشکلاتی که دور و برم رو پر کرده .

خوب که نگاه میکنم میبینم جز تنهایی هیچ رفیقی برام نمونده .

بازم معرفت تنهایی که یک لحظه تنهام نمیزاره .

میدونی !

اما نه !

چرا تنها ؟

وقتی اینهمه خاطره خوش دارم ، وقتی اینهمه چیزها ازش دارم که میتونم با یاد اوریش لبخند بزنم ، وقتی هنوز پام روی سجاده که میرسه دعای خیری براش دارم ، وقتی هنوز انقدر دوسش دارم که اول و قبل از هرچیز برای اون  دعای خیر و خوشبختی بکنم ، پس هنوز هستم .

وقتی هنوز تا اسمش رو می برم اشک توی چشمام بی طاقت میشه پس هنوز هست و هستم .

آره !

آه ! خدایا چقدر حس خوبی دارم .

فکر میکنم حالا که منو برای همدم بودن با تنهایی انتخاب کردی پس باید همدم خوبی براش باشم . دوست ندارم کسی تنها بمونه حتی تنهایی . آخه خوب میفهمم که تنهایی چه دردیه .

تازه توی تنهایی هام بهتر میتونم حرفامو بهش بزنم . چون دیگه توی تنهایی هام وقتی میخوام دوستت دارم بهش بگم دیگه سرخ و سفید نمیشم و راحت میتونم اشکای پشت پرده رو بریزم زمین .

 

خدایا : من چقدر خوشبختم .

 

 


*
لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 2:34 توسط یه نفر