تبليغاتX
معصوم
و بدانيم اگر كرم نبود بعضي‌ها چيزي كم داشتند!

بايد زندگي كرد؛ بايد صبح ها را شب كرد؛ بايد از كنار ثانيه ها بدون اينكه كاري از دست بربياد گذشت!!!

بايد! بايد! بايد!

چرا بايد

چرا هيچوقت كسي نميگه نبايد زندگي  كرد .

اما

مي خواهم تا بمانم

مي خواهم تا بمانم كه شايد بتوانم بيابم وجودم را ، مي خواهم بمانم كه شايد بتوانم زندگي كنم و عاشق شوم روزي ، مي خواهم بمانم كه شايد بتوانم زندگي را دريابم ، زيرا كه زندگي نتوانست ما را دريابد .  او مرا برد به سفري دور دست انجا كه گذشته من اينده او است.

 

آري خوشبختي حتي از كوچه ما هم گذرنمي كند.

اما مي خوام بكاومش

چون بايد زندگي كرد

چون بايد به زندگي نشان   داد   كه لياقت خلق شدن را داشته ام  .

چون گذشتن ثانيه   برايم سخته

مي خوام دونه دونه ثانيه ها رو تو دستم بگيرم  و انچنان بفشارمش كه ديگه قدرت گذشتن رو نداشته باشه و امروز من رو تبديل به فردا نكنه!!

آرزوي خوبيه نه اما مي تونم  .

 

احساس می کنم می تونم دوباره متولد بشم. احساس می کنم ميشه دوباره زندگی کرد.

فرق نمي كنه براي من

برای من ديگه فرقی نمی کنه که تولد دوباره و شروع زندگی آسونه يا مشکل

بايد طعم شيرين انسان بودن را بچشم. آري انسان بودن .

بايد آزاد باشم. بايد زندگی کنم.  احساساتم ؛ روحم ؛ ظريفترين عمق وجودم شكست ، ولي من الان هستم

 لااقل بخاطر نگهداشتن حرمت دلم هم که شده سعی می کنم باشم و بمانم .

اونقدر باشم  که هيچ کس؛ هيچ اتفاق؛‌هيچ احساسی نتونه من رو مغموم  كنه. من به پاس اينهمه تجارب به ظاهر تلخی که داشتم مي دونم كه:

معصوميت مرده ولي ميشه زنده اش كرد.

و در اخر

هیچ معصومی به فکر.....؟..... نیست؟!

 

 

 

 


*
لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 2:25 توسط یه نفر

بی خیال زمان!

گذشت و  تمام شد.

وای کاش شروع نمی شد .

روزهایی که خود خواسته من خود را تبعید کرده بودم به شاید  عشق ، به پایان رسید.
دیروز  روز آخرم  بود...

امروز آزادم  .این سرگشته گی من به سامان رسید. این ماه کودکی من به پایان رسید.
روزهایی که گذشت ـ جزو دردناکترین روزهای عمر من بود. با خودم فکر می کردم چیزی از من باقی نخواهد ماند. سردی و ناامنی و  غربت با پوست و استخوانم عجین شد  و فقط بخاطر من ها ، او ها و ما ها .
اشکهایم ـ دلتنگی ها و بی کسی هایم

روزهایی که گذشت مرا از من تا من برد و باز گرداند.

من از من گریختم و به من بازگشتم.

و اما لیاقت داشتم!!!!!!


این روزهی سرطانی  را به پایان رساندم.
این مرز را پشت سر می گذارم.حتماً چون گذاشتم
میخواهم بخوابم بعد از میلیاردها ثانیه  حماقت ـ میخواهم بخوابم.
آرام و طولانی.

آری حماقت
زمان دیگر برای من بی معناست.
من اینجا همچنان سر پا ایستاده ام و این مسئله مهم نیست.
و اما لیاقت داشتم!!!!!!

 

این هم یک نقطه دیگر.
میگذرانم و میگذرم.
درد میکشم و یاد میگیرم.
اشک میریزم و تجربه می اندوزم.
من  ـ ـ ـ
نمی خوام غیر خواب به چیز دیگری فکر کنم.
هیچ چیز.
دیروز  دوره تبعید من تمام شد و حالا در انتظار نتیجه و اگر نتیجه ای داشته باشد  به روزهایی که در پیش دارم نگاه می کنم.
نه گذشنه ـ نه آینده ـ بی خیال زمان

و بدان که لیاقت دست یافتنی هست نه خریدنی نه طلب کردنی نه نه نه نه

فراموشم کن  چون بیاد نمی آورمت

چون نمی شناسمت

چون واقعا لیاقت نداشتی!!!!

در آخر

هیچ معصومی به فکر.....؟..... نیست؟!

  


*
لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 4:45 توسط یه نفر

قایقی خواهم ساخت خواهم انداخت به آب                            

دور خواهم گشت زین خاک قریب

 

خیلی وقته که چیزی ننوشته ام . این روزها خیلی گیج  هستم ، حالم بهتر شده بود ولی.... خاموش  شدم. افکارم خیلی پراکنده است که حتی قادر به جمع کردن آنها هم نیستم.

گاهی اوقات دلم می خواد به آدم هایی که اطرافم هستند بخندم. نمی دونم چرا ولی یه حسی عجیبی بهم دست می ده وقتی می بینمشان….

اشراف مخلوقات(خنده)

آره من  یه زمانی دوست ......داشتم مثل خیلی از شما .

بوی خیانت داره خفم می کنه !!

- خیانت  

دیروز ماجرای برام پیش آمد که .....

- خیانت

یکی از اون دوست ....... قبلی ام که به قول خودش مرد مورد علاقه اش رو پیدا کرده بود و ازدواج کرده ،بعد از 2 سال زنگ زده  و می گه بیا بیرون ببینمت و صحبت کنیم .

الو .. الو ... الو

گم شو

داشتم می ترکیدم .

منفجر شدم آتیش گرفتم . دلم می خواستم می دویدم پیش خدا  در سراش رو می زدم  و می گفتم چرا با ما چرا چرا چرا.

دیگه مطمئن هستم عشق الکیه و  سه حرف بی معنی  و میشه برابریش داد با هوس!!! . آره از این بعد به جای عشق بگیم خیانت بگیم سرب

اصلا عشق شاید مربوط به زمان ما نباشه

لیلی مجنون دروغه خسرو  شیرین دروغ یه چیزی بالاتر

دیگه باید برای شیطون هم کعبه ای ساخت  و رفت به زیارتش .

دیگه باید آدمهای خوب البته اگه باشند   رو  رمی جمرات کرد.رمی جمرات کرد .رمی جمرات کرد.

آره از این دست چیزها زیاده .

بیائید قدر خودمون و ارزش انسانی خودمون ، حتی واژه های که خود ما انسانها به اون معنا دادیم مثل عشق ، مثل وفاداری رو بدونیم و انسان باشیم .

در آخر

هیچ معصومی به فکر...؟...نیست!!!؟

 


*
لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 10:49 توسط یه نفر