تبليغاتX
معصوم
و بدانيم اگر كرم نبود بعضي‌ها چيزي كم داشتند!

چرا آدم ها اینجوری شدن نمی دونم  از نزدیک ترین دوست بگیر تا .... همه یه جوری همدیگر رو بعنوان پله هم می بینن . آره پله  ، پا  رو هم میذارن بالا می رن  ،بالا، آخه تا کجا، تا کی   ، پشت سرهم حرف     می زنن ، جلوی دیگران همدیگه رو تحقیر می کنن ، همه خودشون یه جوری از دیگران  سر می دونن، پدر و مادر ،برادر و خواهر فقط شده یه تناسب فامیلی همین ، دنیای  جونا اگه پسر باشن می شینن و از دوست دختراشون  حرف می زنن و حتی سر دخترها با هم دعوا می کنن و اگه دختر .....

هوای اطرافم  خیلی سنگینه خیلی . دیگه به هیچکس نمی تونم اعتماد کنم  حتی به چشمهای خودم .

بعضی موقع ها  تو خیابون که راه می رم دختری رو که می بینم به چشمهای خودم نهیب می زنم و می گم این نگاه تو یک نگاه پاک بود یا نه ؟ وقتی پسری رو می بینم چشمهام رو سرزنش     می کنم و می گم  آره با تسمخر بهش نگاه کردی؟! و به خودم می گم مغرور چی رو می خواهی برسونی .

دیگه نمی تونم خودم رو و  اطرافیانم رو تحمل کنم  نیازی نیست اون رو بشناسم  می تون یه پسر باشه که داره از کنارم رد می شه ، می تونه یه دختر باشه.

تنها هوای دم دمهای صبحه که بهم آرامش می ده . چون همه تقریبا خوابن و حتی دیگه دزدها  هم خوابن و  از بدی ، نفرت ، ریا و... خبری نیست . آره دارم با این حرفها خودم گول می زنم که من اهل اینها نیستم.

دیگه زببای معنای نداره دیگه عشق و معصومیت  هیچ رابطه ای با هم ندارند. نگو الکی می گم .

آره زندگی بشریت همیشه با اینها آمیخته بوده  من هم قبول دارم . اما هر  چیزی حدی داره.

الان دیگه موقعش که از کوه احد پائین بیاد و این قوم رو به یک هجرت ابدی  ببره!؟

در آخر

دیگه هیچ معصومی به فکر ...؟... نیست.

 

                                                                   

 

برای دلم نوشتم


*
لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت 5:10 توسط یه نفر

کودکی

 

من به دورها می نگرم به شهر شادی کودکیم  به خانه ای می اندیشم که روزگاری منزگاه چندین کبوتر شادی و شاید بی غمی  بود و اکنون چند صباحی است که خالی از شادی و سرمستی است.

من به باغی می اندیشم که دیر زمانیست  خالی از هیاهو و شادی من است ......

من به بازیهای کودکانه ای می اندیشم که صفحات خاطرات کودکی ام  را زینت بخشیده اند.

آیا بازهم جای خالی دو کبوتر چشم دوخته به افق را در گوشه پشت بام در غروبی دل انگیز کسی پر خواهد کرد.

آیا بعد از ما هم کودکی در باغ خواهد دوید و شادی خواهد کرد و فریاد خواهد زد :

من چقدر خوشبختم

و هزاران آیا های دیگر........

لحظه های عمر من درگذر است!!!!

اما من هرگز فراموش نخواهم کرد که کودکی ام چگونه گذشت

چگونه؟!....

روزگار برخلاف آرزوهایم گذشت...............

آری من بازنده شدم


*
لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه چهاردهم فروردین 1385ساعت 3:52 توسط یه نفر

چقدر فاصله ها غم ناکند و چقدر  جاده ها نم ناک و من با پاهای برهنه در این جاده بی پایان  چیزی را جستجو می کنم که از وجودش خبر ندارم.

شاید اگر می دانستم در تارو پود جنگل ها عشقی زندگی می کند

به دنبال تو هوا نمی شدم تا در وجودت گم شوم

شاید اگر می دانستم در دریا ها هم عشق زندگی می کند

به دنبال تو قطره نمی شدم تا در وجودت غرق شوم

اگر می دانستم بر زمین قدم های عشقم سنگین است

هرگز برای تو قدم بر نمی داشتم تا زیرپاهایت خرد شوم

آری خرد

آری دلم را که از تمام سرزمین های خشبختی به دور انداخته شده بود با هزاران عشق به دست تو سپردم

آری حرمت اشک هایم که از سرزمین چشمانم جاری و به کویر گونه هایم قدم نهاده بود به دست تو سپردم

تمام زندگی ام را به دست تو سپردم تا شاید با قدم نهادن بر روی سنگ وجودم درقلبم جاودان شوی

اما تو تنها سنگ وجوم را به دور انداختی و گفتی :این نیز بگذرد

و مرا با تمام خاطراتم در زیر الوار ها خاک تنها گذاشتی

و بعد از آن خاطراتم معنا گرفت

تو در دلمی همیشه تا ابد.

 

 

برای کسی که فقط به خاطر گذشته های تلخ عشقش را به هوس تعبیر کرد

 

 

 

 


*
لينك ثابت نوشته شده در شنبه پنجم فروردین 1385ساعت 0:47 توسط یه نفر