بر بالای افق ایستاده ام
به روزی می اندیشم که با تو باشم
جانم را به باد صبحگاهی می سپارم
با همه خداحافظی میکنم
چرا که تو در منی در تار و پودم
و موجی لطیف برخاسته از جان تو
تا عمق وجودم می دود
و راهی جاودانه پیش رویم گسترده میشود
و من پرواز میکنم به سوی تو
به تو می اندیشم به ارمغان صبح
به نامت
که عاشقانه بر زبان جاری میکنم
به تو می اندیشم ای عشق
تقدیم به تو عزیز...
برای عشق ورزيدن بتو ستاره ای خواهم دزديد و آن را به تو هديه خواهم داد
برای عشق ورزيدن بتو و فقط برای در آغوش گرفتن تو درياها را پشت سر خواهم گذاشت
برای عشق ورزيدن بتو همراه با آتش به باران خواهم پيوست
برای عشق ورزيدن بتو برای بوسيدن تو تمام زندگيم را خواهم داد
عشق ورزيدن زمانيست که نامت را بر گستره آسمان می نويسی
و زمانيست که در رويا او را با خود به جای ديگری می بری...
عشق ورزيدن زمانيست که ياد او هميشه در ذهن تو ميماند
و زمانيست که می فهمی او ديگر همه چيز تو در زندگيست.
دو روز مانده به پايان جهان، تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است. تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود. پريشان شد و آشفته و عصباني. نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد.
داد زد و بد و بيراه گفت،خدا سكوت كرد. آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد. جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت،خدا سكوت كرد. به پر و پاي فرشته و انسان پيچيد،خدا سكوت كرد. كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد.
دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد، خدا سكوتش را شكست و گفت :عزيزم اما يك روز ديگر هم رفت. تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي. تنها يك روز ديگر باقيست. بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن. لابه لاي هق هقش گفت: اما با يك روز... با يك روز چه كار مي توان كرد...
خدا گفت:آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند ، گويي كه هزارسال زيسته است و آنكه امروزش را درنمي يابد، هزار سال هم به كارش نمي آيد. و آن گاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگي كن. او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي درخشيد. اما مي ترسيد حركت كند، مي ترسيد راه برود، مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد. قدري ايستاد... بعد با خودش گفت: وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد، بگذار اين يك مشت زنگي را مصرف كنم.
آن وقت شروع به دويدن كرد. زندگي را به سر و رويش پاشيد، زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد و چنان به وجد آمد كه ديد مي تواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند، مي تواند پا روي خورشيد بگذارد.مي تواند...
او در آن يك روز آسمان خراشي بنا نكرد، زميني را مالك نشد، مقامي را به دست نياورد اما...
اما در همان يك روز دست بر پوست درخت كشيد. روي چمن خوابيد. كفش دوزكي را تماشا كرد. سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي كه نمي شناختندش سلام كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد. او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.
او همان يك روز زندگي كرد اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند، امروز او در گذشت، كسي كه هزار سال زيسته بود!


برای هزارمین بار پرسیدم:
تا حالا شده من دلتو بشکنم؟
او هم برای هزارمین بار به دروغ گفت :
نه هیچ وقت.........
تا مبادا دل من بشکند .
واقعا من لیاقتش را ندارم
خداوندا کمکم کن

اگه می تونستم تو این دنیا یه چیز دیگه باشم دوست داشتم اشک باشم که تو چشمای تو متولد شم رو گونه هات زندگی کنم و رو لبت بمیرم

چيزی درون تو میجوشد و زبانه میکشد که دوستام داری؟ و ذهن تو آن را انکار میکند و از همه میپوشاندش حتی از خودت؛ که نمیخواهی دوستام داشته باشی؟ و من دوستات دارم و اندوه میبرم از اين همه ناتوانی در نديدنات و از اين همه عسرت در بیباوری تو. من و تو هر دو میلرزيم از اين تشويش. تشويش، سرشت پيوند من و توست که همديگر را دوست داريم، بدون آنکه بتوانيم از يک دلواپسیِ مستمر فاصله بگيريم. دوست داشتن ما دلهرهای است ابدی. چه بيزارم از هر آرامشی که تو در آن نيستی و مگر میشود تو باشی و آرام باشم؟ عزيز من! حالا که اين طور است بيا در شهر شلوغ دلهره و تشويش خانه کنيم.

وقتی دهکده ای می سوزد دودش را همه می بینند اما وقتی قلبی می سوزد کسی شعله اش را نمی بیند...!!!
نمي دانم چرا فکر مي کنم آسمان عاشق درياست و قصه اين دو، چيزيست شبيه قصه خورشيد و ماه که بر خلاف خيلي افسانه ها از روي عشق به هم نمي رسند فکرش را بکن اگر خورشيد و ماه به هم مي رسيدند چقدر قلب بايد قرباني در آغوش کشيدن دو معشوق مي شدند آن دو مي سوزند تا ما نسوزيم اما بايد به انهايي که هنوز طبق فرضيه هاي محکم علمي مي پندارند ماه از خورشید نور مي گيرد بگويم شايد حق با شماست اما تنها در نتيجه هم عقيده ايم نه در راه حل.
من نبايد براي تو بگويم تو که کلي مجهول ومعادله حل نشده را ذوب کردي
تو ای پدر اگر در آن شب خوش خلوتی پیدا نمی کردی
تو ای مادر اگر شوخ چشمی ها نمی کردی
تو ای آتش شهوت شرر برپا نمی کردی
من هم اکنون در این دنیا بی مفهوم نبودم
ای پدر خیانت کردی شاید نمی دانی تو ای مادر جنایت کردی نمی دانی
ما را بی مفهوم به دنیا فرستادی
شاید نمی دانیم!؟؟!
یا امام حسین :
واقعا اگه در مراسم عزاداریت اشک نریزم سبک نمی شم
اگه به سینه ام نزنم آرام نمی گیرم
اگه .....
قربون لب تشنه ات

اگه دلم تنگ میشه خیلی برات منو ببخش
اگه نگام گم میشه تو شهر چشات منو ببخش
منو ببخش اگه شبا ستاره ها رو میشمرم
اگه همش پیش همه بهت میگم دوست دارم
منو ببخش اگه برات سبد سبد گل می چینم
منو ببخش اگه شبا فقط تورو خواب می بینم
منو ببخش اگه تورو میسپرمت دست خدا
اگه پیش غریبه ها به جای تو میگم شما
منو ببخش اگه واسه چشمای تو خیلی کمم
تو یه فرشته ای و من خیلی باشم یه آدمم
منو ببخش اگه فقط می خوام بشی مال خودم
ببخش اگه کمم ولی زیادی عاشقت شدم
