تبليغاتX
معصوم
و بدانيم اگر كرم نبود بعضي‌ها چيزي كم داشتند!

سعی کن به خاطر کسی که دوستش داری غرورت را از دست بدهی. نه به خاطر غرورت کسی را که دوست داری از دست بدهی


*
لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه سی ام آذر 1384ساعت 9:39 توسط یه نفر

خيلي از دوستان خواستار شدن كه كد قالب من رو از كجا آوردم و اگه مي توانم اون رو براشون بزارم ولي با عرض شرمند گي من حدود دو ماه روي اين قالب كار كردم و نمي تونم اون به شما بدم پس شرمنده .

 

با تشكر رضا

 


*
لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر 1384ساعت 12:53 توسط یه نفر

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند
طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم


*
لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384ساعت 11:58 توسط یه نفر

تنهايي ام را با تو قسمت مي كنم ، سهم كمي نيست
گسترده تر ازعالم تنهايي من ، عالمي نيست
غم آنقدر دارم كه مي خواهم تمام فصلها را
بر سفره رنگين خود بنشانمت ، بنشين غمي نيست
حواي من ، بر من نگير اين خودستايي را ، كه بي شك
تنها تر از من در زمين و آسمانت ، آدمي نيست
آيينه ام را بر دهان تك تك ياران گرفتم
تا روشن شد در ميان مردگانم همدمي نيست
همواره چون من ، نه فقط يك لحظه خوب من بينديش
لبريزي از گفتن ولي در هيچ سويت محرمي نيست
من قصد نفي ، بازي گل را و باران را ندارم
شايد براي من كه همزاد كويرم شبنمي نيست
شايد به زخم من كه مي پوشم ز چشم شهر آن را
در دستهاي بي نهايت مهربانش مرهمي نيست
شايد و يا شايد هزاران شايد ديگر اگر چه
اينك به گوش انتظارم جز صداي مبهمي نيست


*
لينك ثابت نوشته شده در شنبه بیست و ششم آذر 1384ساعت 11:2 توسط یه نفر


*
لينك ثابت نوشته شده در شنبه بیست و ششم آذر 1384ساعت 10:48 توسط یه نفر

فقط يك بهانه

فقط يك بهانه كافيست

فقط يك بهانه

تا من وتو بدانيم عشقي كه از چشمها تراوش كند
هرگز به دلها نخواهد نشست

كاش لبهاي تو حرفهايشان را مي زدند

تا من هميشه در نگاه تو بدنبال واژه گمشده ام نمي گشتم

*
لينك ثابت نوشته شده در شنبه بیست و ششم آذر 1384ساعت 9:13 توسط یه نفر

یک قدم تا هزاره عشق ، یک قدم تا صدای تو مانده

یک قدم قد صد هزاران سال ، تا شب آشنای تو مانده

 

آنشبی که به طول یلدایی ش ، عالمی در خماری محضند

شاید اینجا برای صبح امید ، ضرب گام های تو مانده

 

پشت این ایستگاه هنوز ، پشت این ایستگاه متروکه

کودکی با دوتا گل سرخ ، سالها در کمای تو مانده

 

کودکی که هزار واندی سال ، رنگ عادتش سبز است

کودکی که در لغت نامه ش ، تک ضمیر شمای تو مانده

 

فاصله از یقین من تا کفر ، مو نه شاید کمی از آن کمتر

راستی خودت بگو آقا

، چند راه تا خدای تو مانده؟؟؟؟

 


*
لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384ساعت 13:17 توسط یه نفر

                                                  بازي

حال تنها چيزی که باقی مانده است:

   ميز قماری که ...چهارپايه‌اش ميخ‌های تابوت بدنامی‌مان است.

   و تو مدام مشت می‌کوبی بر آن

 


*
لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384ساعت 12:55 توسط یه نفر

ديدار از آينه؟

در برابرش ايستادم سر تعظيم فرود آوردم زيرا او بهتر از هر كس حقايق را بر من فاش ساخت با تماشاي او دانستم دوري او چنان افسرده و پژمرده ام كرده است كه ميخواستم سنگي بردارم بر صورتش زنم و او را در هم بكوبم كه ديگر قادر نباشد اين دل شكسته را به صورت تصويري اين چنان پرچين و چروك نشان دهد . . .  ولي افسوس كه دستم حركت نكرد زيرا او حقيقت بود و من فريفته دروغ و مكر ، او صافي باطن داشت و من غرق در گناه ، او حاكم بود و من محكوم ابدي !


*
لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384ساعت 11:14 توسط یه نفر

 درايوان چراغ مي درخشد
و پروانه ها از دور مي ايند
به راه مي نگرم
                        باد مي وزد و شعله مي ميرد
اه
بگواو كه نمي ايد و شب
بر شيشه مي ماند
اه
او رفت
                          رفت و تنها يك پروانه مانده است
از باغي كه ميبرد
در فراسوي چشمانش


دلم خیلی برایش تنگ شده

من باختم........او هم باخت................!!!!!!!!!!!

رفت بدون هیچ خداحافظی

من سوختم...........او هم سوخت

 


*
لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 13:25 توسط یه نفر

عشق را تن پوش جانم مي كني

چتري از گل سايه بانم مي كني

اي صداي عشق در جان و تنم

آن سكوت ساكت و تنها منم

من پر از اندوه چشمان توام

آشنايي دل پريشان توام

آتش عشق تو در جان من است

عاشقي معناي ايمان من است

كي به آرامي صدايم مي كني

از غم دوري رهايم مي كني

اي كه در عشق و صداقت نوبري

...كي مرا با خود از اينجا مي بري

 


*
لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 10:48 توسط یه نفر

 

 

       


*
لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 10:45 توسط یه نفر

        

*
لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت 12:43 توسط یه نفر

ای کاش می شد داستان زندگی مثل یک صفحه سفید بود که میشد اشتباهات حک شده روی اون رو پاک کرد و از نو نوشت . اما تصویر زندگی وقتی که نوشته شد واسه همیشه باهاته و تا زنده ای باهات میمونه .

ای کاش میشد به دیگرون ثابت کرد که آدما میتونن عوض بشن و گذشته اونا مثل یه خواب بوده که گذشته . کاش میشد به دیگرون ثابت کرد که همه مثل هم نیستن . کاش میشد به همه نشون داد که ......................

ای کاش میشد روزای قشنگ گذشته رو برگردوند . ای کاش میشد روزای زیبای قدیم رو دوباره دید .

 

 


*
لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت 12:42 توسط یه نفر

آمدي اما چرا اكنون
كه مرده عشق من ديگر
و نامت در سراي قلب من
پژواك ديرين را نمي يابد

آمدي اكنون كه ديگر نام تو
آن رعشه هاي رنج و لذت را
به جان من نمي ريزد؟

دگر آهنگ نام تو
به گوشم نغمه اي شيرين
نمي خواند
و از نامت دلم ديگر نمي لرزد؟

زماني نام تو
در اوج سرماي زمستان
همچو خورشيدي درخشان
باغ پنهان دلم را
نوبهاري كرد

زماني نام تو
چون كهكشاني پر ستاره
آسمان تيره ي تنهاييم را
نور باران كرد

زماني نام تو
زيبا ترين شعر جهان را
در فضاي خالي شب هاي من
پژواك كرد
(ترا من دوست مي دارم )

كنون نامت برايم نيست
جز يك واژه يِ بي معني و
ديگربرايم هيچ . . .

 


*
لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت 12:19 توسط یه نفر