قلب تو را زتير عشق سحر نشانه مي كنم
كنار خانه شما من آشيانه مي كنم
براي ديدن تو يار سفر شبانه مي كنم
براي با تو بودنم گريه بهانه مي كنم
براي پرواز از صبح تا به شب بايد با اشک از غروب رد شد
انتظار..انتظار و باز هم انتظار واژه ي غريبيست
آه...آه...خدايا اين انتظار چيست؟
پروانه ي عاشقي که از شمع دور است غمخواري جز گل ندارد
گردباد عشق خانه ي دل را در هم مي شکند
آيا تکه نوري پيدا ميشود تا دل تاريکم را روشن کند؟
خنده ي من همچون قايقي است که بر غرق شدن سايه ي خودش ميگريد
ماه بدون ستاره همچون خورشيد بدون غروب است
رنگين کمان باران اشک را تنها عاشق معشوق مي بيند
سرانجام شمع بي پروانه خاموش است
کوه عمري با سايه اش در آب صحبت مي کند
اما آدمي چه؟
عاشق به فکر هيچ چيز نيست جز انتظار
اگر نگاه نبود اين قصه ي عشق تمامي

عادت

عادت همه چيـز را ويران مي كند
واي بر روزي كهچيزي ـ حتي عشـــــق ـ عــادتـمان شـود
...عاشق كم است و سخن عاشقانه فراوان
ديگر سخن گفتن عاشقانه ، دليل عشق نيست
و آواز عاشقانه خواندن ، دليل عاشق بودن
ولي اي دوست ، تو نگاه عاشقانه ات را عاشقانه نگهدار
و كلام ساده ي عاشقانه ات را خالصانه بگو
و هميشه به ياد داشته باش شبــه عشق در كنار عشق بوده