بچه که بودم،هر وقت یک دسته کلاغ از یک گوشه ی آسمون پر میکشید،انگشتمو به سمتشون نشونه میرفتم و با هیجان میگفتم : نیگا کنید کلاغا دارن از مدرسه برمیگردن...
نمیدونم چند باروقتی تنها گوشه ی اتاقم نشسته بودم به این فکر کردم که مدرسه ی کلاغا چه شکلی میتونه باشه!نمیدونم چقدر گریه کردم وقتی موهای عروسکمو از ته کوتاه کردمو بعد فهمیدم اونا دیگه هیچ وقت بلند نمیشن!...
اما یادمه یه روز که مامان بابا دیرتر از معمول اومدن خونه و گوشه ی دیوار پشت مبل پیدام کردن اینقدر گریه کرده بودم که صورتم کبود شده بود،آخه فکرکرده بودم دیگه هیچ وقت برنمیگردن!
راستی کاش هنوز هم با جرات دستمونو سمت آسمون درازمیکردیم و اگه یکی میپرسید :چیکار میکنی؟ با خنده میگفتیم:هیچی! دارم ستاره میچینم!
کاش هنوز هم میتونستیم بگیم همه ی اون چیزی رو که ته این دل لا مذهب جا خوش کرده...
می خواستم .... خدا نخواست !
.
.
می خواستم عزيز تو باشم خدا نخواست، همراه و همگريز تو باشم خدا نخواست
.
می خواستم كه ماهی غمگين بركه ای، در دست های ليز تو باشم خدا نخواست
.
گفتم در اين زمانه كج فهمِ كند ذهن، مجنون چشم تيز تو باشم خدا نخواست
.
می خواستم كه مجلس ختمی برای اين، پائيز برگريز تو باشم خدا نخواست
.
آه ای پری هر چه غزل گريه! خواستم، بيت ترانهای ز تو باشم خدا نخواست
.
مظلوم ساكتم! به خدا دوست داشتم، که يار ستم ستيز تو باشم خدا نخواست
.
می خواستم که عاشق و یار تو باشم ولی هر کاری کردم که با تو باشم خدا نخواست ....
آی آدمها، که در ساحل نشسته شاد و خندانيد
يکنفر در آب دارد می سپارد جان
يکنفر دارد که دست و پای دائم ميزند
روی اين دريای تند و تيره و سنگين که می دانيد....
او ز راه دور اين کهنه جهان را باز می پايد
می زند فرياد و اميد کمک دارد...
موج سنگين را به دست خسته می کوبد
باز ميدارد دهان با چشم از وحشت دريده
سايه هاتان را ز راه دور ديده...
وين بانگ باز از دور می آيد: آی آدمها
و صدای باد هر دم دلگزاتر،
در صدای باد بانگ او رهاتر
از ميان آبهای دور و نزديک
باز در گوش اين نداها.
آی آدمها...



زيباست
فرا رسیدن تاسوا و عاشورای حسینی را به تمام عاشقان او تسلیت می گویم
یا حسین

به کودکی گفتند عشق چیست؟
گفت:بازی
به جوانی گفتند عشق چیست؟
گفت:پول و ثروت
به پیری گفتندعشق چیست؟
گفت:جوانی
به عاشقی گفتند عشق چیست؟
چیزی نگفت و سخت گریست.