
اي غم ، تو که هستي از کجا مي آيي؟
هر دم به هواي دل ما مي آيي
باز آي و قدم به روي چشمم بگذار
چون اشک به چشمم آشنا مي آيي!
نتوانستم عشق نا اميدم را به قلبم دفن کنم
احوالم را از تو مخفي نگه دارم
تنها آرزويم در دنيا تعلق داشتن به تو بود
پس بيان کردم عشقم را به تو و نتوانستم صبر کنم
پنداشتم اجازه دوست داشتنت را دارم
اما نيانديشيدم که شايد دوستم نداشته باشي
فکرش را هم نکردم که شايد به حالم بخندي
پس گفتم و نتوانستم صبر کنم
انسان وقتي مست از عشق است نميفهمد
دلبسته شده و اسير ميشود بدون هيچ تفکري
من هم بدون نديدن حتي ذره اي از اميد
عشقمو بيان کردم , بي هيچ انديشه و صبري
نمي دانستم حق دوست داشتنت را ندارم

يك به يك از دستشان مي دهيم
ابتدا
نگاهشان مي كنيم
احساسشان مي كنيم
دستهايشان را مي فشاريم
و قلبهايمان را با هم پيوند مي زنيم
سپس
نگاهمان را از هم مي دزديم
دستهايمان را در جيبهايمان فرو مي كنيم
و بعد يكديگر را فراموش مي كنيم
تو گويي
هرگز همديگر را نيافته بوديم

اگر حقيقتی نيست ,
بگذار خواب بمانم ...
بيداری ,
ارمغان بیداران و
تحفه ما
همان خواب و رویا ...
اگر حقیقتی نیست ,
بگذار خواب بمانم ...

بارها دیده ام ، دو نفر به هم نگاه میکنند ولی نگاهشان به هم نیست . طیف نگاهشان ازتوی هم عبور میکند بدون هیچ تماسی ، بدون هیچ تلاقی ئی . چون بخود می آیند نوعی شرمندگی سراسر وجودشان را میگیرد. و گاه برای سایش و پیرایش نگا هشان به کلام متوسل میشوند. چیزی که کمتر از نگاه گویائی دارد.
آنگاه که من مجدانه سعی کردم واژه ای بیابم که گویای احساسم به او باشد ، چنان به دور خودم پیچیدم که در خودم گم شدم و داشتم سر بزیر می افکندم که براه دیگر بروم، که... اینبار او با نگاهش به درون من پلی زد و بنمایه های ترد طراوت را شبنم گونه راهی علفزار خشک خواهشم کرد.
اما من اما من چه مي توانم بكنم جزء گذاشتن نقطهاي بعد از نگاه .
من شرمنده ام
ت و
بمان!
من می روم...
اینبار من کوچ می کنم...
می روم تا تو هوای رفتن نکنی...
می روم تا تو فردایت را به حضور ِ امروز من نبازی.
من می روم.
اما تو را به باران سوگند...
آن زمان که نازنين دور شد از نگاهت،
آن زمان که حضورم رنگ باخت در آرزوهایت،
هر زمان که باران را باریدن گرفت،
من را به یاد آر...
تنها همین...
نازنين را در باران به یاد آر...
نازنين منو ....گل منو بياد آر چرا كه نازنين من هميشه بياد توست ....
تو بمان!
من می روم...
اینبار من کوچ می کنم...
می روم تا تو هوای رفتن نکنی...
می روم تا تو فردایت را به حضور ِ امروز من نبازی.
من می روم.
اما تو را به باران سوگند...
آن زمان که نازنين دور شد از نگاهت،
آن زمان که حضورم رنگ باخت در آرزوهایت،
هر زمان که باران را باریدن گرفت،
من را به یاد آر...
تنها همین...
نازنين را در باران به یاد آر...
نازنين منو ....گل منو بياد آر چرا كه نازنين من هميشه بياد توست ....
پاییز آمد، در کنار درختان،لانه کرده کبوتر،از تراوش باران میگریزد
خورشید از غم با تمام وجودش پشت ابر سیاهی عاشقانه به گره میسراید...

من، تو

پايان فصل من و آغاز فصل ما شدنمان را در كنار هم و با صداي باران و بوي خاك نمناك شروع كرديم و به انتظار جشني بزرگتر در آيندهاي نه چندان دور، تصميم به پرواز گرفته ايم، مي خواهيم به آسمان رفته و اوج را تجربه كنيم .
براي ما هميشه باران و بوي خاك باران خورده، يادآور اين روز دوست داشتني خواهد بود
گفتگو با خداوند:
شبي در خواب ديدم كه مرا مي خوانند
راهي شدم
به در بي رسيدم به آرامي درب خانه را كوبيدم
ندا آمد : درون آي
كفتم : به چه روي ؟
گفتا : براي آنچه نمي داني
هراسان پرسيدم : براي چون مني هم زماني هست ؟
پاسخ رسيد : تا ابديت
ترديدي نبود ، خانه ، خانه خداوندي بود ، آري اوست كه ابدي و جاويد است .
پرسيدم : بارالهي چه عملي از بندگانت بيش از همه تورا به تعجب وامي دارد .
پاسخ آمد :
اينكه شما تمام كودكي خود را در آرزوي بزرگ شدن به سر مي بريد و دوران پس از آن را در حسرت بازگشت به كودكي مي گذرانيد .
اينكه شما سلامتي خود را فداي مال اندوزي مي كنيد و سپس تمام دارايي خود را صرف بازيابي سلامتي مي نمائيد .
اين كه شما بقدري نگران آينده ايد كه حال را فراموش مي كنيد . در حالي كه نه حال را داريد و نه آينده را .
اينكه شما طوري زندگي مي كنيد كه گويي هرگز نخواهيد مرد و چنان گورهاي شما را گرد و غبار فراموشي در بر مي گيرد كه گويي هرگز زنده نبوده ايد .
سكوت كردم ، انديشيدم
درب خانه چنين گشوده !
چه مي طلبيدم ؟ بلي ، آموختن
پرسيدم : چه بياموزم ؟
پاسخ آمد :

بياموزيد كه مجروح كردن قلب ديگران بيش از دقايقي طول نمي كشد ولي براي التيام بخشيدن آن به سالها وقت نياز است .
بياموزيد كه هرگز نمي توانيد كسي را مجبور به دوست داشتن خود بكنيد زيرا عشق و علاقه ديگران نسبت به شما آئينه اي از كردار و اخلاق خود شماست
بياموزيد كه هرگز خود را با ديگران مقايسه نكنيد از آنجا كه هر يك از شما به تنهايي و بر حسب شايستگي هاي خود مورد قضاوت و داوري ما قرار مي گيريد .
بياموزيد كه دوستان واقعي شما كساني هستند كه با ضعف ها و نقصان هاي شما آشنايند و ليك شما را همان گونه كه هستيد دوست دارند .
بياموزيد كه داشتن چيزهاي قيمتي و نفيس به زندگي شما بها نميدهد ، بلكه آنچه با ارزش است بودن افراد بيشتر در زندگي شماست .
بياموزيد كه ديگران را در برابر خطا و بي مهري كه نسبت به شما روا مي دارند مورد بخشش خود قرار دهيد و اين عمل پسنديده را با ممارست بيشتر در خود تقويت نمائيد .
بياموزيد كه دو نفر مي توانند به يك چيز يكسان نگاه كنند ولي برداشت آن دو از آن ، هيچگاه يكسان نخواهد بود .
بياموزيد كه در برابر خطاي خود فقط به عفو و بخشش ديگران بسنده نكنيد ، آنگاه كه مورد آمرزش وجدان خود قرار گرفتيد راضي و خشنود شويد .
بياموزيد كه توانگر كسي نيست كه بيشتر دارد بلكه آن است كه خواسته هاي كمتري دارد .
اي بنده من ، به خاطر داشته باش كه مردم گفته هاي تو را فراموش مي كنند
مردم كرده هاي تو را نيز از ياد خواهند برد
ولي
هرگز احساس تو را نسبت به خويش از خاطر نخواهند برد .