تبليغاتX
معصوم
و بدانيم اگر كرم نبود بعضي‌ها چيزي كم داشتند!

گفتي كه به احترام دل باران باش،

باران شدم و به روي گل باريدم

گفتي كه ببوس روي نيلوفر را،

از عشق تو گونه هاي او بوسيدم

گفتي كه ستاره شو دلي روشن كن،

من هم چو گل ستاره ها تابيدم

گفتي كه براي باغ دل پيچك باش،

بر ياسمن نگاه تو پيچيدم

گفتي كه براي لحظه اي دريا شو،

دريا شدم و تو را به ساحل ديدم

گفتي كه بيا و لحظه اي مجنون باش،

مجنون شدم و ز دوريت ناليدم

گفتي كه شكوفه كن به فصل پاييز،

گل دادم و با تو سخت روييدم

گفتي كه كه بيا و از وفايت بگذر،

از لحجه ي بي وفاييت رنجيدم

گفتم كه بهانه ات برايم كافيست، معناي لطيف عشق را فهميدم

                                        



*
لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1384ساعت 10:34 توسط یه نفر

اگر از زندگی من می نويسيد به آن سه نقطه بيفزاييد تا ناتمام بمانم که تمام زندگيم در ميان آن سه نقطه می جوشد.

 

هر لحظه که از عمرم ميگذرد
به کلمه مرگ بيشتر فکر ميکنم
در حالی که هنوز پيری را تجربه نکردم
از جوانيم هنوز بهره ای که می خواستم نبرده ام
و کودکيم را درونم پنهان کرده ام ....
هيچ کس مرا نمی شناسد
درونم پر از حرفهای ناگفته است
پر از رازهای ناگفته ...
و به خودم افتخار می کنم
چون درد هايی کشيده ام که مرا ساخته است
و چيزهايی می دانم که هيچ کس نمی داند
و پس از مرگم با کالبدم خواهد پوسيد.....


*
لينك ثابت نوشته شده در شنبه بیست و دوم مرداد 1384ساعت 13:40 توسط یه نفر

 

عشق يعني خون دل يعني جفا. عشق يعني درد و دل يعني صفا. عشق يعني يك شهاب و يك سراب. عشق يعني يك سلام و يك جواب. عشق يعني يك نگاه و يك نياز. عشق يعني عالمي راز و نياز......

عشق يعني تا ابد فاني شدن. عشق يعني عابد و زاهد شدن. عشق يعني همچو ليلا خون شدن. یا چو مجنون راهی صحرا شد....

عشق یعنی تیشه فرهاد ها. عشق یعنی عالم فریاد ها. عشق یعنی زخم کوه بیستون. عشق یعنی ناله های درد و خون. عشق یعنی در جهان رسوا شدن....

عشق یعنی یکه و تنها شدن. عشق یعنی التماس و انتظار عشق یعنی تا ابد با من بمان.....

 


*
لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیستم مرداد 1384ساعت 13:6 توسط یه نفر

برگ و پاييز


نمي دانم چرا چند وقتي است که همه اش دوست دارم از پاييز بنويسم ، پاييز برگ ريز ، پاييزهزار رنگ .....
ومن مسحور اين همه زيبايي پاييز مي شوم .....
افسوس که زياد نمي شود مثل پاييز شوم ....او آزاد است هر لحظه به شکلي ...هر لحظه در همان لحظه جاريست ..گاهي سرد ، گاهي گرم ، گاهي زرد ، گاهي آتشين ، گاهي خاموش و گاهي پرشور .....
دوست دارم در فصل پاييز پاييزي شوم ...اما ، نمي شود..
ديروز که داشتم برمي گشتم خانه ، دلم مي خواست آرام آرام راه بروم چه لذتي دارد روي برگهاي زرد خشک راه رفتن ، من و برگهاي خشک با هم موسيقي دلانگيزي را مي خوانديم ...گاهي اين برگها بودند که قصه دلدادگيشان را برايم فرياد ميزدند ، اين برگها بودند که از عشق مي گفتند و معشوق ، مي شنيدم آواي ظريف صدايشان را که در آخرين خش خش هاشان درگوش دلم زمزمه مي کردند ، چه زمزمه اي بود ......
ضعيف اما لبريز از آرامش... مي گفتند :
تاشدم حلقه به گوش در ميخانه عشق
هردم از نو غمي آيد به مبارکبادم .......
و من هم با آنها مي خواندم :
تاشدم حلقه به گوش در ميخانه عشق
هردم از نو غمي آيد به مبارکبادم .......
خوشا به حالت اي برگ ، که اينگونه طريقت معرفت را طي مي کني ، خوشا به حالت که حتي در لحظه زوالت هم زيباترين و نابترين درسها را تداعي مي کني ، خوشا به حالت که عاشقانه زندگي مي کني و عاشقانه در پاي معشوق جان مي سپاري و تنها همان را مي خواهي که او مي خواهد ، تواز معشوق بخواه که مرا هم همچون تو ، عاشق کند

 


*
لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیستم مرداد 1384ساعت 12:57 توسط یه نفر

صداي شكستنم را نشنيدي؟؟؟

تا كي به اميد فرداي پر از مهرباني فال بگيرم با حافظ؟؟ تا كي از فرصت استفاده كرده و يك دل سير گريه كنم لابه لاي باران ها؟؟؟ هنوز صدايت از دفتر دلم پاك نشده است... وخط خطي هاي نگاهت !!!

آنقدر آه كشيدم و نگاه كردم به ابرها كه آسمان رنگ انتظارم شد...چشمانت خيال گفتن رازي را دارد.. كه لبهايت طفره مي روند.. شايد راز رفتن است و جدايي... شايد هم تنفر.... بگو .. در خلوت يلداي ام بگو تا من از دلواپسي و گورها از تنهايي به در آيند..... پرسه ميزنم ميان دلتنگيهاي خويش... تداعي ميكنم خاطره ها را ... عشق را كم و بيش!!! شايد گره از اندوهم گشوده شود با ته مانده طاقتي ... لمس ميكنم زندگي ساطور شده را و خود را كه در چك چك سلولهايم پير مي شوم.....هنوز بر لبهايت ننشسته ..نوشيدي ام و من كيش شدم ...وتو مبهوت و مات !!! هيهات از بازي روزگار ... هيهات!!!

بي آنكه بدانم روزي برايم خاطره اي خواهي شد به زندگي لبخند زدم و به عشق سوگند خوردم ... حالا!!! چهره ژوليده ام را در آئينه كه مي بينم فكر ميكنم كه آنقدر با خودم صميمي شده ام كه بگويم مرگ بر اعتماد....

طعنه هاي عقرب گونه ات هم عشق را از چشمم نينداخت... تنها به من آموخت عشق بايد الهي باشد و بس.....!!!1

گاهي اوقات خود را گم ميكنم... مثل حالا!!!

اما صدايي انگشت به دهان مي گويد: فكر ميكنم شما را جايي ديده ام !

اما نميدانم مگر سواد ندارند... روي پيشاني من كه نوشته شده صاحب اين عكس سالها قبل مرده است.....

شايد تو هم مسافري عجول بودي كه نخوانده رفتي يا من راوي بي تجربه آخرين قصه كه بدون هيچ صدايي با خيالي كه ديگر رنگ نداشت روي خودم خط كشيدم..... آري روي خودخط كشيدم ... من مرده ام... گريه بي فايده است... گريه مكن..مهربان باش مهربان!!!!!!!!

 

 

سينه مالامال درد است اي دريغا مرهمي

دل زتنهايي به جان آمد خدا را همدمي

چشم آسايش كه دارد از سپهر تيزرو

ساقيا جامي بمن ده تا بياسايم دمي

زيركي را گفتم اين احوال بين خنديد و گفت

صعب روزي بوالعجب كاري ، پريشان عالمي

سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل

شاه تركان فارغست از حال ما ، كو رستمي ؟

در طريق عشقبازي امن و آسايش بلاست

ريش باد آن دل كه با درد تو خواهد مرهمي

اهل كام و ناز را در كوي رندي راه نيست

رهروي بايد جهان سوزي نه خامي بيغمي

آدمي در عالم خاكي نمي آيد بدست

عالمي ديگر ببايد ساخت وزنو آدمـــــــــي

خيز تا خاطر بدان ترك سمرقندي دهيم

كز نسيمش بوي جوي موليان آيدهمي

گريه حافظ چه سنجد پيش استغناي عشق ؟

كاندرين دريا نماند هفت دريا شبنمي

 

 


*
لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیستم مرداد 1384ساعت 12:33 توسط یه نفر

 

تولدی ديگر

او گفت : آن روز كه خود را نثار عشق كردم باور داشتم كه زندگي يعني اهداي عشق به آنكه مي پرستي و تنها همين. اما امروز فهميدم كه زندگي كارزاري جز شكست نيست. آن روز او را تصوير زندگي مي دانستم كه برايم حتي زيباتر از زندگي تجلي مي نمود و امروز با ياد او حادثه مرگ برايم ملموس تر جلوه مي كند. وقتي او را خواستم حس كردم پايان بي قراري ام فرا رسيده است و امروز از هميشه تنهاترم. پريشانيم را در نداشتن مي پنداشتم و امروز پس از داشتن تا هميشه افسرده ترم. اعتماد به او را مظهر خوشبختي مي انديشيدم و امروز با اكسيژن بد بيني نفس ميكشم .

پس گفتم: ديروز را چون خيالي پندار كه گرانبهاترين تجربه را به تو بخشيده و بس. امروز از خواب برخيز و با فراموشي كابوس ديشب با خردمندي گام بردار. اين بار پيش از آنكه عشقت را بيابي عباراتي را براي خود معنا كن. نخست عشق چيست؟ دوم نياز چيست؟ و سوم فرق ميان اين دو چيست؟


عشق به معناي قدرت است و نياز يعني ضعف.
عاشق بودن يعني رها شدن و حال آنكه نيازمند بودن يعني زنداني شدن. پس اگر عاشقم او را مي پرستم و دوري ازاو به منزله اسارتم نيست. چرا كه اسارت يعني وابستگي و وابستگي به معناي نياز. حال آنكه من با پرستش عشق خودم را رها مي سازم.


اگر آن عشق حقيقي است به سويم باز ميگردد و در غير اينصورت خودم را آزاده اي مي پندارم كه با تپش ميليار دها سلول در بدنم در هستي به پرواز درامده ام. چه احساسي بر تر از سبكي و پرواز .پرواز تا نهايت بودن پرواز تا رسيدن.
حس كردن. خواستن و با عشق زندگي كردن.

 


*
لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیستم مرداد 1384ساعت 12:16 توسط یه نفر

هی نشین غصه نخور، رفته که رفته

اگه دوستت داشت نمی رفت اون که رفته...

هی نشین چشم به راه، رفته که رفته!

اگه عاشق بود نمی رفت اون که رفته...

بی خیالش، مگه چند سال تو جوونی

بی خیالش، مگه چند سال تو می مونی

بی خیالش، اینا رسم روزگاره

همشون کار خداست ... حکمتی داره

یاد حرفای قشنگش، می دونم مثل یه داغ

اون دلت خیلی گرفته، شده قلبت پاره پاره

اون که رفته، دیگه رفته... دیگه اون دوست نداره

دیگه دست بردار عزیزم... برو سوی عشق تازه

هیچ کسی نمی دونه توی دلت چی میگذره

حرفات اندازه ی کوه، پرغروری خیلی ساده

اون که رفته دیگه رفته، دیگه برگشتم نداره

اگه دوستت داشت نمی رفت

حتی واسه ی یه لحظه

هی نشین غصه نخور...

 

در دنیایی که مفاهیم هنوز لوث نشده اند، حتی گرفتن یک دست هم معنی عشق  می دهد.

                                    

                         رفته بودم سر حوض، تا ببينم شايد، عكس تنهائی خود را در آب

 


*
لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیستم مرداد 1384ساعت 11:31 توسط یه نفر