
درون سينه نگنجد غمی که من دارم
خوش است با غم دل عالمی که من دارم
سرشک ديده بيان کرد ماجرای دلم
چه اعتبار بر اين محرمی که من دارم
ا ز آن گلی که برويد ز خاک من پيداست
زهجر لاله رخان ماتمی که من دارم
بسوخت جان حريفان ز گرمی سخنم
عجب که در تو نگيرد دمی که من دارم
مرا به گريه چه حاجت که رونقی ندهد
به برگ زرد رخم شبنمی که من دارم
بيا و بر دل من رحم کن که از تنگی
در او قرار نگيرد غمی که من دارم
خدايا شكر

امروز ديگر نفس كشيدن هم برايم دشوار است. چرا بعضي اوقات اوني كه مجرم هست خودش را آزاده اي ميدونه و اوني را كه آزاده است را محكوم ميكنه.. آنهم به چه جرمی((حسادت )).حسادت اگر سازنده باشد خوب است اما حسادتي كه تخريب ميكند را چه بايد كرد؟؟؟ چرا يكي خيلي راحت به كسي ميگويد حسود ولي حسادتهاي خودش را نميبيند؟ چرا حسادتهاي ديگران نا به جاست اما حسادتهاي خودش همه به جاست؟ چرا واقعا گاهي خودمان را جاي ديگران نمي گذاريم تا آنچه كه خودمان را آزار ميدهد براي ديگري نخواهيم. واقعا چرا؟؟
***هميشه خودتو جای ديگران بگذار ... اگر حس ميکنی که چيزی ناراحتت ميکنه ... احتمالا ديگران را هم آزار ميده......***
روزها مي سازم زندگي را
شب ها موشي همه ساخته ها را مي جود.
اي شاه پرك ها
به دادم برسيد
اي بادهاي مساعد به دادم برسيد
زندگيم را تا شب نشده
به سرزميني ببريد
آن هنگام كه سپيدارهاي بلند را قطع مي كنند
يك به يك مردمانش با صداي تبر مي گريند
سرزميني كه مردمانش
معناي عشق را خوب مي دانند.
خدايا ازت ممنونم كه هيچ چيز را پنهان نميكني. خداوندا ازت ممنونم براي همه داشته ها... و براي همه نداشته ها بيشتر سپاسگذارم... خدايا اينهم مناجات من با تو

گفتم خدايا.... كجاي دنيايي
آيا بر بال شاپركي سواري؟
يا به روي ابري شناور
از كدام قبيله اي
و بر كدام اسب مي تازي
بر كدام قله ايستاده مرا نظاره ميكني
قضاوت ميكني.. عدالت مي ورزي
وحكم مي راني..
كه اينگونه هواي مرا داري؟!....
بر بال شاپرك .. ابر شناور ..... يال اسب بي قرار
بالاتري قله... جذر و مد دريا... شكوه جنگل
گوشه دلم........
كنج باغچه ام....
هر كجا هستي.... اي خدا
سخت مي بوسمت
كه اين گونه هواي مرا داري!...............
واي بر ما
دیروز شیطان را دیدم , در حوالی میدان بساطش را پهن کرذه بود .
فریب می فروخت . مردم دورش جمع شده بودند , هیاهو می کردند
و هول میزدند و بیشتر می خواستند . توی بساطش همه چیز بود :
حرص , دروغ , خیانت , جاه طلبی و ... هر کس چیزی می خرید و
در ازایش چیزی می داد . بعضی ها تکه ای از قلبشان را می دادند
و بعضی پاره ای از روحشان را . بعضی ها ایمانشان را می دادند
و بعضی ازادگیشان را ...
شیطان می خندید و دهنش بوی گند جهنم می داد . حالم را
بهم می زد . دلم می خواست همه نفرتم را توی صورتش تف کنم
انگار ذهنم را خواند . موذیانه خنذید و گفت : من کاری با کسی
ندارم فقط گوشه ای بساطم را پهن کرده ام و ارام نجوا می کنم
نه قیل و قال می کنم و نه کسی را مجبور می کنم چیزی از من
بخرد . می بینی ! ادمها خودشان دور من جمع شده اند ...
جوابش را ندادم . ان وقت سرش را نزدیکتر اورد و گفت :
البته تو با اینها فرق می کنی , تو زیرکی و مومن . زیرکی و ایمان
ادم را نجات می دهد . اینها ساده اند و گرسنه . به جای هر
چیزی فریب می خورند .

از شیطان بدم می امد , حرفهایش اما شیرین بود .گذاشتم که
حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت ...
ساعتها کنار بساطش نشستم تا اینکه چشمم به جعبه ای
عبادت افتاد که لابه لای چیزهای دیگر بود . دور از چشم شیطان
ان را برداشتم و توی جیبم گذاشتم با خودم گفتم : بگذار یک بار
هم که شده کسی چیزی از شیطان بدزدد . بگذار یک بار هم او
فریب بخورد . به خانه امدم و در کوچک جعبه عبادت را باز کردم .
توی ان اما جز غرور چیزی نبود ... جعبه عبادت از دستم افتاد و
غرور توی اتاق ریخت ... فریب خورده بودم فریب ...
دستم را روی قلبم گذاشتم . نبود ! فهمیدم که ان را کنار بساط
شیطان جا گذاشته ام ... تمام راه را دویدم , تمام راه
لعنتش کردم , تمام راه خدا خدا کردم ... می خواستم یقه
نامردش را بگیرم , عبادت دروغی اش را توی سرش بکوبم و
قلبم را پس بگیرم ...
به میدان رسیدم , شیطان اما نبود . نشستم و های های گریه
کردم . اشک هایم که تمام شد بلند شدم ... بلند شدم تا
بی دلی ام را با خود ببرم که صدایی شنیدم , صدای قلبم را ...
همان جا بی اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم
به شکرانه قلبی که پیدا شده بود ...