تبليغاتX
معصوم
و بدانيم اگر كرم نبود بعضي‌ها چيزي كم داشتند!

                                               سخنی در باب عشقهای زمينی !

سلام :

      جالبه که  عمدتا ما از داستانهايی بيشتر لذت ميبريم که همزاد پنداری بيشتری با شخصيت های اصلی داستان داشته باشيم و بنوعی به شخصيت ما نزديکتر باشه و از طرف ديگه اگه بخواهيم دست به داستان نويسی ببريم آن شخصيت اصلی در بهترين حالتش تبلوری از شخصيت خود ماست و افق ديد او همان افق ديدی است که ما نسبت به اطراف خودمون داريم و نويسنده ای که نتواند شخصيت و افکار خودش رو صريح و قابل فهم و ساده اونطور که خودش احساس ميکنه به مخاطبش منتقل کنه نميتونه داستان خوبی از آب در بياره البته طبعا اين هم بمعنی تاييد شخصيت نويسنده نيست اما لذت ما از درکی که از هر نوشته ای ميبريم مشروط به اين نکته است که چقدر به همزاد پنداری ما نزديک باشه و در مورد خودمون اينکه نوشته ی ما در مقام نويسنده چقدر بازتاب دقيق و قابل درکی  از خود ما باشه مهمه و اين خيلی مهمه . واسه ی همين هم ما اصولا نميتونيم شخصيتهای فضايی خلق کنيم و اگه خلق کنيم باز هم زمينی است و نه آسمانی و فضايی ! ...   نمونه ی اين بازتاب شخصيت رو بطور ملموسی ميشه در رمان < قمار باز > داستايوفسکی احساس کرد که در اون داستان مردی که به خاطر رسيدن به کام معشوقه اش از همه ی آبرو و حيثيت خودش ميگذره و برای بردن پول قماری که معشوقه ی متکبر و مستبداش بعنوان شرط پذيرفتن عشق به او پيشنهاد کرده بود (‌ و يا اصولا  هر شرط خفت بار ديگه ای برای هر عاشق سينه چاک ديگه ای مثل اون ! ) ‌دست به قمار ميزنه و دائم همه چيزش رو خفت بار ميبازه ولی در نهايت اونقدر عشق مصمم اش کرده بوده که موفق ميشه در بين همه ی قمار بازها پيروز بشه و همه ی پولها رو ببره ولی وقتی اون پولها رو به معشوقه اش تقديم ميکنه ! معشوقه ی متکبر و مستبدش پولها رو به صورتش پس ميزنه و بهش ميگه : چی فکر کردی که قيمت من اينه ؟!!! ....... و مرد ناگهان احساس خفت و حقارت شديدی رو در وجودش احساس ميکنه و ... بقيه ی ماجرا !‌

         نمونه ای از اين تبلور شخصيت نويسنده و بازتاب خود شخصيت داستايوفسکی بزرگه ! و رابطه اش پنهانش با پولينا سوسلوا ی جوان و زيبا و البته مغرور و متکبر و مستبد که برای مدتی معشوقه ی داستايوفسکی بود و اين نويسنده ی بزرگ عاشق و اسير معشوقه ای دقيقا مستبد و متکبری ميشه که به انحاء مختلف اين مرد مسن و جا افتاده و سرشناس رو تحقير ميکنه ولی با اين وجود داستايوفسکی دست از عشقش بر نميداره حتی وقتی ميفهمه پولينا در پاريس به يک اسپانيايی دلباخته و تازه اون مرد جوان به پولينا اهميتی نداده و به بهانه ی بيماری تيفوئيد پولينا رو رها کرده !! ....  جالب است که در عوض  پولينا نسبت به داستايوفسکی که صميمانه به اون عشق می ورزه خودش رو بی اهميت جلوه ميده ( با اينکه دوستش هم داره ) و اون رو آزار ميده با اينکه صميمانه داستايوفسکی عشق می ورزه ! و خلاصه بی پروای از دست دادن  بنای تحقير و بی توجهی رو به داستايوفسکی ميگذاره و  تعجب آور اينه که حضرت داستايوفسکی اين تحقير رو شادی بخش ميدونه  !!!‌ و در عوض  رنج خودش رو با رنج معشوقه اش که برده وار گرفتار مرد ديگری است که به اون اصلا اهميتی نميده جبران ميکنه !!!حالتی ميان مازوخيسم ( خود آزاری)  و ساديسم (يا ديگر آزاری ) ! ....   او در رمان قمار باز اين رنج خوشايند رو اينطور توضيح ميده و به آرامش ميرسه :

           دوشيزه پولينا برده ی آن مرد است ..... زنها اينطور هستند ؛ مغرورترين شان ناگاه فرومايه ترين برده ها  از کار در می آيند ! ...

         گويا زيبايی نکته ای که داستايوفسکی در عشق ميبينه در رنج کشيدن  است که در عين تلخی شادی آور است و بر عکس زيبايی نکته ای که پولينا در عشق با داستايوفسکی ميبيند درشيرينی رنج دادن است ! ما در ارتباط با ديگران و عشقهای زمينی که تجربه ميکنيم به شکلی هر دو حالت را در عشق تجربه ميکنيم ! يعنی  در عشقهای زمينی ما دائم در ميان عشق و نفرت نسبت به کسی که دوستش داريم در حرکتيم ! همون که هميشه ميگيم يعنی از رفتارش لجم گرفت ولی دوستش هم دارم ! حالم ازش بهم خورد ولی نميتونم بهش بی تفاوت باشم .  بعبارتی ديگه عشق و نفرت به سختی در هم تنيده اند .... و اين خيلی عجيب است اينکه دوست داشته باشی و متنفر هم باشی  و آزار بدهی و کم توجهی کنی و از اين حالت قهر و آشتی لذت ببری !

               قتل اين خسته به شمشير تو تقدير نبود

                                                  ور نه هيچ از دل بی رحم تو تقصير نبود !

             و سوال اين جاست که آيا آزار دادن کسانی را که بنوعی دوست داريم نوعی عشق آلوده به نفرت نيست ؟ و جالب آن که معشوق  هم از اين آزار دادنهای شيطنت آميز لذت ميبرد ! ... مگر نه اينکه مردم از آن لحظاتی از داستان و فيلم و حتی خود ارتباط عاشقانه لذت ميبرند که آن دو دلداده با هم قهر ميکنند و به آزارهای ظريف لذت يکديگر می پردازند ؟؟؟؟ تا گذران يک عشق خشک و خالی و بی حادثه ؟ و آيا خدا نيز با ما چنين رفتار عاشقانه ای نميکند ؟ دلبری و به رنج افکندن ؟؟ البته يک نکته را اشتباه نکنيد اين آزار دادن نه به معنی آسيب رساندن ! که کاری ديوانه وار و وحشيانه است بلکه به معنی نوعی رنج دادن کسی است که ميدانيم دوستمان دارد ولی مايل نيستيم او در همان قالب ساده باقی بماند . مثل خيلی از عاشقان زمينی که در عين عشق مايل به تغيير دادن و امتحان کردن معشوق خود با آزار دادن او و به رنج انداختن او هستند ..........

 


*
لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1384ساعت 10:23 توسط یه نفر

 تقديمت باد

شعر زیبا شدن شاعر به سوی کلمات است،

وقتی که آسمان کهکشانش را بر روی کف دست آن کسی که من دوستش میدارم، میبارد

وقتی که خروس جنون از اعماق صبح رویا

بانگ «برخیز!» میزند

و من بلند شوم، نگاهش میکنم، غسل میکنم تا شعر عاشقانه بگویم

شعر عاشقانه هم شهید است

چرا که قلمروش کشتارگاه بوسه هاست

شتابزده میبوسمش، میترسم زمان بگذرد، خوب نبوسیده باشمش

اقبال! سرنوشت! تصادف! زمان!

کمکم کنید تا بمانم، تنها لمحه ای دیگر، یا هزاره ای دیگر

در تقاطع مهتابیهای پیشانیش در نور

در کنار رواق گونه هایش

خم شده از پنجره های باران زده جعد گیشوهایش

میخواهم ابدیت را جسته باشم

روح روح روح

زمان زمان زمان

رویا رویا رویا

همه مجردهای زمان را در پیاله ای میریزم و پیاله را سر میکشم تا معشوقم ممکن شود

ای ناممکن، ممکن شو!

ای رویای مکرر، ای بارقه اتاقهای تو در تو

اسطوره ستاره سبز

ستاره هزار پر

بیدار شو! بروی! برون آی از من خفته جان من و جان جهان!

شانه هایم عطش بوسه های تو را دارند

غافلگیرم کن!

جوانم کن!

زیر و رویم کن تا از پهلوی پرترانه تو زاده شوم!

همه غمم را بکش!

مرا بر روی خنجری شاد برقصان!

ای رقص جان و جهان

مرا بخندان!

میخواهم برای آینده جهان و زبان آواز بخوانم

ای معشوق!

مادر شهرهای مسکینانی چون من باش!

مگذار من به حنجره عاشقان خیانت کنم

سنگفرشی از دستهای تغزل را زیر پایم بگستران!

عطر خلوت خلود باش

وقتی که من بوسه نامریی را میبوسم!

من زاده ام تا برقصم

مرا بر نوک خنجر غزل بنشان!

بر تارک آن صیقل بی پایان مرا برقصان!

ای اسطوره ستاره سبز!

ای محال صادق!

ممکن شو!

ای گذشته، بگذر تا من عطر آینده را به صدا در آرم!

جان جانان جهان، جانم باش!

ای سیب سرخ در بشقاب پرنده ازل در فردای ابد!

ای زیبایی مسکن مسکینی چون من!

ای جولان لبهای جادو!

ای خانه بود و نبود!

ای سینه عشرت باغ جنان!

و جنون!

ای سرور عاج شتابناک عطر!

ای کوزه گریز بر بام کوهستان بهار!

آینده!

ای زمان پس از رحلت زبان!

زن!

مرا از نو بزای!

و روی زانویت مرا بنشان!

و گذشته بودن مرگ را

به من بیاموز

اسماعیل دیگر و دیگر و دیگر

سر بر روی سنگ بگذار

نترس!

قوچ عصر نو از ناکجای ناگاه عطا میشود

جان جانان جهان، جانم باش!

جان جانان جهان، جانم باش!

جان جانان جهان، جانم باش!

(این شعر رو تقدیم کردم به همسر عزیزم که کسی مثل اون تو دنیا واسه من نیست)

 


*
لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه بیستم اردیبهشت 1384ساعت 10:6 توسط یه نفر

گرداب عشق

هر بار که دفتر دلم را می گشايم
ورقهای زرد و کهنه ی خاطراتت را بياد می آورم
و پرنده ی دلم بال و پر زدن در قفس را دوباره تکرار می کند
و من دوباره حبسش می کنم و کليدش را به اعماق دريای وجودم پرت می کنم
تا مبادا دلم هوايت را کند و به گرداب عشق اسير شوم
و هر بار که می خواهم دريچه ی قلبم را برای کسی باز کنم
ترديد مانعم می شود
نمی دانی بعد از رفتنت چقدر تنهايم و حيف و هزاران حيف که 
ندانستی چرا به انتظارت ننشستم.
ولی بدان وقتی دريچه ی قلبم را به رويت قفل کردم،
ندانستم کليدش را کجا انداختم...


*
لينك ثابت نوشته شده در شنبه دهم اردیبهشت 1384ساعت 10:1 توسط یه نفر